

پارت چهارم
نگاهی به خودم تو آینه کردم. چشم های آبیم از همیشه تیره تر شده بود.
لباس شب مشکی رنگ بلندم خیلی قشنگ بود. و موهای حالت دارم رو هم کنارم ریخته بودم.
در اتاق رو باز کردم و با غرور همیشگیم از پله ها پایین اومدم.
عمه خانم همیشه من رو بخاطر این غرور توی چشمام تحسین میکرد و همینطور متانتی که دارم.
نگاه همه روی من ثابت موند.
وارد پذیرایی شدم و تک به تک با همه سلام کردم.
به طرف میز مشروبات رفتم و جامی رو برداشتم. و محتویات داخل جام رو مزه مزه کردم.
کسی کنارم ایستاد سرم رو بالا گرفتم که اییت رو دیدم.
ـ سلام خانوم
ـ سلام خبری نیست؟
ـ خانوم نیم ساعت دیگه معامله دارند
ـ گجا؟
ـ دو تا خیابون اونور تر
سری تکون دادم و گفتم:
ـ مرسی میتونی بری
تعظیم کوتاهی کرد و ازم فاصله گرفت.
الوین رو دیدم که خوشحال بود. عمه جان هم با غرور و اخم همیشگیش مشغول صحبت با اطرافیانش بود.
…………………….
بیست دقیقه ای میگذشت که از در ویلا زدم بیرون…!
اسلحه ام رو برداشتم و سوار ماشینم شدم و به طرف همون خونه رفتم.
باید ازت انتقام بگیرم عوضی!
****************
دود سیگارم رو بیرون دادم. و کلافه دستی به موهام کشیدم.
در اتاقم زده شد.
ـ بیا تو
در باز شد و مهراد در چهارچوب در قرار گرفت.
ـ دامیار همه چیز ردیفه
ـ باشه برو بیرون
ـ چته؟
ـ به تو مربوطه؟
ـ باز تو فکر اون دختره ای؟
ـ اره انتقام از اون دختر واسم مهمه میفهمی؟ مهم حالا هم گمشو که حوصلتو ندارم
با ترس از اتاق بیرون رفت.
من باید از اون دختر انتقام بگیرم انتقام مرگ مادرم انتقام بی محبتی پدرم…!
میام سراغت و ازت انتقام میگیرم خانوم آیهان چینار…!
در با شدت باز شد. بلند فریاد زدم و گفتم:
ـ مگه کر بودید که گفتم بدون اجازه وارد اتاق من نشید؟
ـ آقا…..چیزه
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
ـ آقا لطفا بیایید بیرون
با اخم از روی صندلی ام بلند شدم و گفتم:
ـ عرضه هیچ کاری رو ندارید.
و جلوتر از شایان راه افتادم.
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61بعد




























عزیزان لطفا دو تا نظر بدید تا کمی روحیه بگیرم و برای ادامه این رمان تلاش کنم مرسی از حمایتتون❤👑
رمان خیلی قشنگی هست فقط زودتر تپتمشو بزارید❤
چشم عزیزم بعد این ایام حتما پارت گذاری رو شروع میکنم❤💕
عزیزان و طرفداران رمان شکارچی تاریکی ها به اطلاع شما بزرگواران میزسانیم که از اول مهرماه هر پنجشنبه هر هفته پنج پارت برای این رمان گذاشته میشه با تشکر❤💗
سلام رمان قشنگی بود فقط واقعا معذرت می خوام راستش میشه بپرسم عکس شخصیت آوارو از کجا پیدا کردین من توی رمان یک فنجان خاطره نظره دادم اما متاسفانه جوابی دریافت نکردم میشه بگید عکس های دیگه ام داره یااینکه از کجا پیداش کردین چون واقعا خیلی عکسش خوشگله ببخشید😂🌷
فدات گلم منم تو رمان یک فنجان خاطره جوابتو دادم گلم میتونید برید اونجا مطالعه کنید😌😘
سلام ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم فقط رمان جدیدتون اجبارآغوشت،رو کی منتشرمی کنید
عزیزم من رمان اجبار آغوشت رو نمینویسم اسم رمان جدیدم آرامش قلبم هستش و رمان دیگه ای دارم مینویسم رقم سرنوشت هستش و این دو تا رو آفلاین میتویسم گلم😍😘
اها خیلی ممنون آخه آخررمان نوشته بودید آرامش آغوشت من اشتباهی نوشتم بله متوجه شدم اما پس چطوری آخررمان نوشتی
آرامش آغوشت؟؟؟؟؟؟؟یعنی اسم رمان تونو عوض کردی میشه به من بی عقل بگید ببخشید واقعا آخه من عاشق رماناتون شدم دوست دارم زودتر بقیه رمانا تونم بخونم ببخشید مزاحم میشم😘😘😘
عزیزم رمانم آرامش فلبم هستش و رقم سرنوشت که آفلاینه و ممنونم از لطفت☺😍
سلام آرامش قلبم کجاست تو این سایت نیست؟؟؟
من منظورم آرامش آغوشت چون شما آخر رمان نوشتید آرامش آغوشت
حتما الان با خودتون میگید این دختره مثل کنه بهم چسبیده خودمم می دونم فقط کجای این رمانای که میگین چون توی سایت نبود
نه عزیزم اسم اصلیش آرامش قلبم که هروقت تموم شد تو همین سایت انتشار میدم درضمن عزیزم نظرت برام مهم و قابل ستودنی😍😘