| جمعه 8 خرداد 1405 | 17:40
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن
داستان کوتاه تقدیر تو را خواند به نویسندگی لیلا مدرس
  • داستان کوتاه تقدیر تو را خواند به نویسندگی لیلا مدرس قصه‌ای است از سرنوشتی که برایت رقم خورده و خواندنش خالی از لطف نیست.

    ما را در اینستاگرام دنبال کنید

    به ساده‌ترین شکل ممکن صورت خود را آراسته بودم؛ اما زیبا به نظر می‌رسیدم.
    شیک‌ترین لباسم را پوشیده و عطر مورد علاقه‌ی سعید را روی تنم زده بودم. آماده‌ی دیدارش بودم.

    تنها نگرانی‌ام، رنگ سفید کُتی بود که به تن داشتم. سعید از رنگ‌های روشن خوشش نمی‌آمد؛ اما خودش گفته بود روز تولدم بهترین باشم و با او دیدار کنم، چون سورپرایز ویژه‌ای برایم دارد.

    دل را به دریا زدم. بی‌توجه به این نگرانی، با خیال اینکه امروز بهترین روز زندگی‌ام خواهد شد، راه افتادم.

    آدینه بود و پدر و مادرم هر دو خانه بودند. از آن‌ها خداحافظی کردم و با قلبی سرشار از هیجان قدم به خیابان گذاشتم.

    داستان کوتاه لمس آرامش به نویسندگی مرضیه داور پناه
    قرارمان کافه‌ای نزدیک پارک محل بود؛ جایی که فاصله‌ی چندانی با خانه نداشت. یک ساعت قبل تماس گرفته و مرا به آن‌جا دعوت کرده بود.

    گمان می‌کردم قرار است لحظه‌ای تاریخی برایم رقم بخورد. امان از خیال‌های خام…

    از کنار پارک می‌گذشتم و هنوز به کافه نرسیده بودم که ناگهان دستی از پشت، شانه‌ام را گرفت.
    لحظه‌ای ترسیدم؛ اما خودم را جمع‌وجور کردم و آرام برگشتم. با دیدن سعید، لبخندم تا بناگوش باز شد. دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:

    – وای، ترسیدم سعید! تویی؟

    اما روی لب‌هایش اثری از لبخند نبود. ابروهایش آن‌چنان در هم رفته بود که انگار قصد داشت کمان آرش را به نمایش بگذارد.
    لبخندم بی‌اختیار محو شد. سعی کردم استرسی را که وجودم را گرفته بود پنهان کنم و تپش تند قلبم را نادیده بگیرم. با لحنی آرام پرسیدم:
    – چیزی شده؟

    آشکار بود که مسئله‌ای ذهنش را آشفته کرده است. با صدایی تند گفت:
    – این چه سر و وضعیه؟

    نگاهی کوتاه به اطراف انداختم. خلوت بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    – مگه چشه؟

    ابروهایش را بالا انداخت و با تعجبی آمیخته به خشم، آهسته اما تیز گفت:
    – مگه چشه؟! خودتو به نفهمی زدی یا منو احمق فرض کردی؟ نمی‌دونی من بدم میاد این‌جوری بیرون بیای؟ اونم تنها؟

    حدسم درست بود. همان چیزی که از آن می‌ترسیدم اتفاق افتاده بود. من‌من‌کنان گفتم:

    – اما… تو خودت گفتی روز تولدم بهترین لباسمو بپوشم و بیام. گفتی سورپرایز داری. منم فقط به خاطر تو این‌طوری اومدم…

    نگذاشت حرفم تمام شود. میان کلامم پرید، پوزخندی زد و خیره در چشمانم گفت:
    – واقعاً به خاطر من؟! این همه بزک برای منه؟ من کی ازت خواستم این شکلی باشی؟ تو احمقی یا منو احمق فرض کردی؟

    دلنوشته‌ی دوست داشتم تمام دوست داشتنم را فریاد می‌زدم نویسنده زینب قشقایی

    خنده‌ای عصبی کرد، چند قدم عقب رفت، دست‌هایش را باز کرد و ادامه داد:

    – نه… احمق منم که فکر می‌کردم می‌تونم بهت اعتماد کنم. فکر می‌کردم می‌تونم درستت کنم. فکر می‌کردم انقدر برات ارزش دارم که منظورمو بفهمی… بعد از این همه وقت هنوز نفهمیدی من چه‌جور زنی می‌خوام؟ یا خودتو زدی به نفهمی؟

    کلماتش مثل سیلی پشت سیلی روی صورتم می‌نشست. خون توی رگ‌هایم می‌دوید. دیگر طاقت نداشتم. حق نداشت مرا احمق صدا بزند، آن هم چند بار.

    ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم:
    – نه! احمق منم که بعد از این همه بدرفتاری، کنارت موندم! احمق منم که فکر کردم امروز قراره برام یه روز خاص باشه… البته که ساختی. خیلی هم خاص ساختی. تو فکر کردی کی هستی؟ هر وقت دلت بخواد منو می‌پیچونی و من باید خفه خون بگیرم؟ نه، از این خبرا نیست.

    چشمم به ماشینی افتاد که کمی جلوتر، کنار پل رابط خیابان و بوستان پارک شده بود. راننده پشت فرمان با موبایل حرف می‌زد و بی‌قرار اطراف را نگاه می‌کرد.

    ایده‌ای احمقانه و آنی به ذهنم رسید.

    سعید دهان باز کرد که جواب بدهد، اما وسط حرفش پریدم:
    – اصلاً خوب شد خودت فهمیدی برای تو لباس نپوشیدم. تو لایقش نیستی. زیباپسند نیستی.
    چرخیدم سمت ماشین.
    – برای اون اومده بودم. خواستم امروز رو انتخاب کنم که قبل از تو سورپرایزت کنم.

    بی‌آنکه فکر کنم چه می‌کنم، راه افتادم. صدای سعید را پشت سرم می‌شنیدم، اما ایستادم کنار ماشین، در را باز کردم و نشستم.
    با صدایی پایین گفتم:
    – ببخشید… فقط یه دقیقه می‌شینم، زود میرم.

    مرد، حدود سی ساله به نظر می‌رسید. با تعجب به من نگاه کرد و همچنان توی تلفن گفت:
    – نه، اشتباه می‌کنی. کسی پیشم نیست… یه رهگذره… سارا… سارا…

    تماس که قطع شد، با عصبانیت رو به من گفت:
    – یعنی چی خانم؟ پیاده شید. رو چه حسابی سوار ماشین مردم می‌شید؟ پیاده شید لطفاً.

    سعید را دیدم. خشکش زده بود.
    گفتم:
    – سوءتفاهم نشه، الان میرم پایین. نامزدم اونجاست…

    در عقب باز شد. صدای دختری جوان با طعنه گفت:
    – ببخشید مزاحم خلوتتون شدم.

    چرخیدم. دختری آراسته با بوی تند عطر، پشت سرم ایستاده بود. گر گرفتم. چه تصویری ساخته بودم.
    بی‌کلمه‌ای از ماشین پیاده شدم.
    چشمم به سعید افتاد.

    مثل گلوله‌ای که شلیک شود، به سمت ماشین راه افتاد. ترسیدم بلایی سر آن مرد بیاورد. دویدم و قبل از اینکه برسد، جلو راهش را گرفتم.

    خواستم بگویم فقط از عصبانیت بود. فقط یک حرکت بچگانه. اما فرصت نداد.
    صدای سیلی در هوا پیچید.
    زمین خوردم. مزه‌ی خون را توی دهانم حس کردم.

    برای لحظه‌ای نفهمیدم چه شده. دستم را روی گونه‌ام گذاشتم. نه از درد صورت، از درد دیگری اشک سرازیر شد.

    بالای سرم ایستاد. انگشتش را سمت من گرفت.
    – تقصیر منه که آدم حسابت کردم. تو لیاقت منو نداری. لیاقت خانواده‌مو نداری. تو هیچی نیستی… یه بی‌اصل و نسب…

    لگدی به ساق پایم زد. درد تیر کشید. خم شدم و ساقم را گرفتم.
    – نکن…

    اما او ادامه داد.

    – همه‌چی تمومه. فکر کردی با این کارت ولت می‌کنم و میرم؟ سورپرایز داشتم برات، احمق. گفتم طبق سلیقه‌ی من لباس بپوش، آرایش کن، بیا ببینم چقدر منو می‌شناسی.

    هنوز ساق پایم را گرفته بودم که لگد بعدی را به صورتم زد.
    همه‌چیز سفید شد.

    فریادم در خیابان پیچید و روی زمین افتادم.
    بالای سرم ایستاد.
    – خواستم ببینم لایق این هستی که صدتو برات بذارم. اما نه… تو اصلاً آدم نیستی.

    حلقه را از جیبش درآورد و محکم روی آسفالت پرت کرد.
    – اینم سورپرایزت، حنا خانم. تولدت مبارک. برو با یکی آشغال‌تر از خودت زندگی کن. ولی اینجا تموم نمی‌شه. بیچاره‌ت می‌کنم.

    صدایش دور می‌شد. انگار از ته چاه می‌آمد. مزه‌ی خون را روی زبانم حس می‌کردم. زمین زیر صورتم سرد بود.

    هیچ صدایی واضح نبود تا اینکه فریادی آشنا هوا را شکافت:
    – دستتو از دختر من بردار!

    دانلود رمان زندگی رویایی نویسنده کیمیا رضوی

    سرم را چرخاندم. پدرم بود. یقه‌ی سعید را گرفته بود. چهره‌اش را هیچ‌وقت آن‌طور ندیده بودم.

    – به چه حقی دست رو دختر من بلند کردی؟!
    سعید تقلا می‌کرد. گوشه‌ی لبش خونی شده بود.

    پدر، او را روی زمین پرت کرد و به سمت من آمد. کنارم نشست. دست‌هایش لرزش خفیفی داشت.
    – خوبی بابا؟

    خواست دوباره برگردد سمت سعید که دستش را گرفتم.
    – بابا… ولش کن.

    با دندان‌های فشرده گفت:
    – پلیس تو راهه، شکایت می‌کنم. این‌جوری نمی‌گذره.
    سعید از دور داد زد:
    – برو جمع کن دختر خراب‌تو! نقشه‌تون نگرفت منو بندازین تو دام!

    جمعیتی دورمان شکل گرفته بود. نگاه‌ها سنگین‌تر از درد صورتم بود.
    چشمم به مرد صاحب ماشین افتاد. کنار ماشینش ایستاده بود و به ما نگاه می‌کرد. نگاه‌مان که تلاقی کرد، سرم را پایین انداختم. برای او هم دردسر درست کرده بودم.

    پدر دستم را گرفت تا بلندم کند. ایستادم… یا سعی کردم بایستم.
    دنیا چرخید.
    همه‌چیز تار شد.
    و تاریکی.
    با نوازشی آرام روی موهایم چشم باز کردم.
    سقف سفید. بوی الکل. صدای آهسته‌ی دستگاهی که قطره‌ها را می‌شمرد.
    مادرم کنارم نشسته بود. لبخند می‌زد، اما چشم‌هایش خسته بود.

    – دراز بکش مادر. هنوز زوده بلند شی.

    سردرد سنگینی داشتم. سرم گیج می‌رفت. سرم را کمی چرخاندم. سِرُم بالای سرم آویزان بود.
    – از کی اینجام؟ بابا کجاست؟

    – صبح آوردیمت بیمارستان. سرت ضربه خورده بود. گفتن باید یه شب تحت نظر باشی. باباتم میاد الان.

    مکث کرد. نگاهش تیره شد.
    – بازداشتش کردن. بابات شکایت کرده. گفته کوتاه نمیاد.
    نفس عمیقی کشیدم. انگار چیزی درونم فروریخت و همزمان چیزی دیگر ساخته شد.

    مادر ادامه داد:
    – گوشیتو تو ماشین یه آقایی جا گذاشته بودی. بابات زنگ زد، اون جواب داد. گفت خودشو برسونه. همون مرد خبر داده بود.
    مرد صاحب ماشین.

    همان که بی‌اجازه سوار ماشینش شده بودم.
    همان که فقط تماشا کرده بود و در نهایت، کمک کرده بود.

    چشم‌هایم را بستم. اگر آن تماس نبود، اگر پدرم نمی‌رسید…
    فکرش را هم نمی‌خواستم بکنم.

    سرم را پایین انداختم. حس عجیبی داشتم؛ چیزی میان شرم و پشیمانی.
    آهسته گفتم:
    – مامان… من یه کاری کردم که عصبی‌ش کرد. شاید… شاید حقش نبود بابا ازش شکایت کنه.

    مادرم اخم کرد.
    – دیگه این حرفو نزن. اصلاً تقصیر تو نیست. اون پسر مشکل داره. حتی سابقه‌ی بستری داشته. خدا رحم کرد ازش جدا شدی.

    با ناباوری نگاهش کردم.
    – بستری؟ از کجا فهمیدین؟
    – بابات تو کلانتری فهمید. قبلاً هم ازش شکایت شده. از نامزد قبلیش.
    نامزد قبلی.

    همه‌ی آن ادعاهای عاشقانه، همه‌ی سوگندها… یک‌باره پوچ شد.

    بغض کردم و خودم را در آغوش مادرم رها کردم. او آرام سرم را نوازش می‌کرد و زیر لب می‌گفت:
    – شکر کن زود فهمیدی. بعضیا دیر می‌فهمن، وقتی دیگه راه برگشتی نیست.
    آن شب، با وجود درد سر و کبودی صورتم، یک چیز در من آرام گرفت. فهمیدم هیچ‌کس حق ندارد به اسم عشق تحقیرت کند. هیچ‌کس حق ندارد دست رویت بلند کند.

    اما سال‌ها گذشته است.
    گاهی هنوز آن روز را به یاد می‌آورم؛ روزی که فکر می‌کردم بدترین روز زندگی‌ام است.

    اما همان روز، مردی که بی‌اجازه سوار ماشینش شدم و برایش دردسر درست کردم، بعدها دوباره وارد زندگی‌ام شد. این بار نه از روی عصبانیت، نه از روی لج‌بازی.
    آرام. محترمانه. واقعی.
    آن روز فکر می‌کردم همه‌چیز تمام شده است.

    نمی‌دانستم همان روزی که زمین خوردم، زندگی بلندم کرده بود.
    نمی‌دانستم تقدیر، درست از میان همان خیابان شلوغ، مردی را نشانم می‌دهد که سال‌ها بعد کنارم بایستد، نه مقابلم.

    امروز او همسر من است. و هر بار که دست دخترمان را می‌گیرد، با خودم فکر می‌کنم اگر آن سیلی نبود، اگر آن تماس تلفنی نبود، اگر پدرم نمی‌رسید…

    شاید هنوز در قفسی زندگی می‌کردم که اسمش را عشق گذاشته بودم.

    زندگی همیشه مهربان نیست، اما گاهی درست همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی سقوط کرده‌ای، دارد تو را از جایی خطرناک نجات می‌دهد.

    حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم گاهی ما کسی را انتخاب می‌کنیم و گاهی… تقدیر، ما را.

    و آن روز، تقدیر تو را برایم خواند.

    چه امتیازی میدید به این پست

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۶ رای
    • اشتراک گذاری
    تبلیغات
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    معادله امنیتی رو بنویس تا بدونم ربات نیستی *-- بارگیری کد امنیتی --

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • لیلا مدرسبسیار عالی است👍👍👍👍...
    • سجاد رشیدیسلام بنده تست کردم لینک مشکلی نداره...
    • رمان خون درجه ۱سلام ببخشید جلد دوم فایتر هنوز منتشر نشده ؟...
    • Mahyyaسلام ببخشید نمیتونم دانلود کنم چرااا...
    • پریسلام چطور میشه این کتاب را تهیه کرد و خوند؟ من هرچقدر روی لینک دانلود میزنم نمیا...
    • فاطمهسلام هنوزم داری؟...
    برای ارتباط با مدیر سایت و انجمن با آیدی تلگرام @sarzaminromanSupportدر ارتباط باشید با تشکر
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.