

پارت پنجاه و هفت
با خوشحالی اتاقم رو قدم میزدم. سه روزی میشد که به ایران برگشته بودم.
پهلوان رو دستگیر کردند و همه دستیاراش و شریکاش رو هم به زندان بردند.
امروز قرار بود نفسم برگرده. خیلی خوشحال بودم و تو پوست خودم نمیگنجیدم.
صدای لاستیک های ماشین نغمه لالایی بود برام.
جیغ خفیفی کشیدم و از اتاقم بیرون زدم.
جای پله ها بودم که قامت زیبای دامیار رو از پایین دیدم.
خشکم زد برای این همه ابهت قشنگش.
برای اون صورت جذاب و مغرورش!
دلم قیلی ویلی شد و مات و مبهوت بهش خیره شده بودم.
سنگینی نگاهم رو حس کرد و سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.
قطره اشکی از گوشه چشمم آروم غلت خورد و به پایین چکید.
با سرعت به سمتم اومد و از پله ها بالا اومد بهم رسید و محکم بغلم کرد.
سرم رو روی سینه اش گذاشتم و محکم به خودم فشردم. و عطرش روی با دل و جانم بو کردم.
ـ چرا اینقدر دیر اومدی؟
ـ ببخشید نفسم اما به لطف تو برگشتم
ـ من که کاری نکردم
ـ معذرت میخوام
ـ بابت چی؟
ـ بابت اینهمه سختی و زجری که بهت دادم
لبخندی زدم و گفتم:
ـ خیلی وقته که بخشیدمت
دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت:
ـ نتونستم از بچمون محافظت کنم شرمنده
ـ ناراحت نشو حتما خواست خدا همین بوده
شیطون خندید و گفت:
ـ شاید خدا خواسته پنج قلو داشته باشیم نه؟
ـ عه دامیار
ـ خوب چیه؟ دلم پنج قلو میخواد ولی قول میدم که برای پنج قلو شدن تلاش کنم
مشتی به بازوش زدم و گفتم:
ـ بیشعور منحرف
خنده بلندی کرد و من رو بیشتر به خودش فشرد.
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61بعد




























عزیزان لطفا دو تا نظر بدید تا کمی روحیه بگیرم و برای ادامه این رمان تلاش کنم مرسی از حمایتتون❤👑
رمان خیلی قشنگی هست فقط زودتر تپتمشو بزارید❤
چشم عزیزم بعد این ایام حتما پارت گذاری رو شروع میکنم❤💕
عزیزان و طرفداران رمان شکارچی تاریکی ها به اطلاع شما بزرگواران میزسانیم که از اول مهرماه هر پنجشنبه هر هفته پنج پارت برای این رمان گذاشته میشه با تشکر❤💗
سلام رمان قشنگی بود فقط واقعا معذرت می خوام راستش میشه بپرسم عکس شخصیت آوارو از کجا پیدا کردین من توی رمان یک فنجان خاطره نظره دادم اما متاسفانه جوابی دریافت نکردم میشه بگید عکس های دیگه ام داره یااینکه از کجا پیداش کردین چون واقعا خیلی عکسش خوشگله ببخشید😂🌷
فدات گلم منم تو رمان یک فنجان خاطره جوابتو دادم گلم میتونید برید اونجا مطالعه کنید😌😘
سلام ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم فقط رمان جدیدتون اجبارآغوشت،رو کی منتشرمی کنید
عزیزم من رمان اجبار آغوشت رو نمینویسم اسم رمان جدیدم آرامش قلبم هستش و رمان دیگه ای دارم مینویسم رقم سرنوشت هستش و این دو تا رو آفلاین میتویسم گلم😍😘
اها خیلی ممنون آخه آخررمان نوشته بودید آرامش آغوشت من اشتباهی نوشتم بله متوجه شدم اما پس چطوری آخررمان نوشتی
آرامش آغوشت؟؟؟؟؟؟؟یعنی اسم رمان تونو عوض کردی میشه به من بی عقل بگید ببخشید واقعا آخه من عاشق رماناتون شدم دوست دارم زودتر بقیه رمانا تونم بخونم ببخشید مزاحم میشم😘😘😘
عزیزم رمانم آرامش فلبم هستش و رقم سرنوشت که آفلاینه و ممنونم از لطفت☺😍
سلام آرامش قلبم کجاست تو این سایت نیست؟؟؟
من منظورم آرامش آغوشت چون شما آخر رمان نوشتید آرامش آغوشت
حتما الان با خودتون میگید این دختره مثل کنه بهم چسبیده خودمم می دونم فقط کجای این رمانای که میگین چون توی سایت نبود
نه عزیزم اسم اصلیش آرامش قلبم که هروقت تموم شد تو همین سایت انتشار میدم درضمن عزیزم نظرت برام مهم و قابل ستودنی😍😘