

پارت چهل و پنجم
چشمام رو باز کردم. و اطرافم رو نگاه کردم.
همه جا سفید بود. نگاهی به دستم کردم که زیر سرم بود.
در اتاق باز شد و پرستاری با لباس سفید اومد داخل…! و بعد به دنبالش خانم میانسالی که بهش میخورد چهل یا پنجاه سالش باشه وارد شد.
لبخندی زد و به سمتم اومد.
ـ بالاخره بهوش اومدی عزیزم؟ نمیدونی شوهرت چقدر کلافه بود.
اینجور درد و بی حالی بعد از رابطه طبیعی عزیزم. امیدوارم خوشبخت بشید.
سرم رو از دستم بیرون کشید و در ادامه حرفش گفت:
ـ عزیزم مرخصی فقط بیشتر چیزهای گرم بخور برای درد دل و کمرت خوبه
بعد لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
منظورش چی بود؟ کم کم همه چیز یادم اومد. دوباره درون چشمام اشک جمع شد.
مگه من مرتکب کدوم گناه بودم که باید اینجوری تقاصشو پس بدم؟
در اتاق دوباره باز شد و دامیار وارد اتاق شد. نزدیک تختم شد و خواست زیربغلم رو بگیره که مانعش شدم.
و از روی تخت بلند شدم که زیر دلم تیر کشید و خم شدم و آخ ریزی گفتم.
به سمتم اومد و من رو از زمین کند. دستش رو زیر پاهام گذاشت و دست دیگشم دور کمرم بود.
خواستم تقلا کنم که گفت:
ـ تقلا نکن دریا، نمیتونی راه بری بخاطر خودت هم که شده دست از لجبازی بردار
آهی کشیدم و سرم رو به قفسه سینش فشردم.
بوی عطرش داشت دیوونم میکرد.
من رو روی صندلی ماشین گذاشت.
در رو بست و اومد و روی صندلی راننده نشست.
کمربندش رو بست. حوصله کمربند بستن رو نداشتم.
دامیار یه نگاه به من کرد و خم شد و کمربندم رو بست.
بعد روی صندلیش جابه جا شد و ماشین رو به حرکت در آورد.
*********
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61بعد






























عزیزان لطفا دو تا نظر بدید تا کمی روحیه بگیرم و برای ادامه این رمان تلاش کنم مرسی از حمایتتون❤👑
رمان خیلی قشنگی هست فقط زودتر تپتمشو بزارید❤
چشم عزیزم بعد این ایام حتما پارت گذاری رو شروع میکنم❤💕
عزیزان و طرفداران رمان شکارچی تاریکی ها به اطلاع شما بزرگواران میزسانیم که از اول مهرماه هر پنجشنبه هر هفته پنج پارت برای این رمان گذاشته میشه با تشکر❤💗
سلام رمان قشنگی بود فقط واقعا معذرت می خوام راستش میشه بپرسم عکس شخصیت آوارو از کجا پیدا کردین من توی رمان یک فنجان خاطره نظره دادم اما متاسفانه جوابی دریافت نکردم میشه بگید عکس های دیگه ام داره یااینکه از کجا پیداش کردین چون واقعا خیلی عکسش خوشگله ببخشید😂🌷
فدات گلم منم تو رمان یک فنجان خاطره جوابتو دادم گلم میتونید برید اونجا مطالعه کنید😌😘
سلام ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم فقط رمان جدیدتون اجبارآغوشت،رو کی منتشرمی کنید
عزیزم من رمان اجبار آغوشت رو نمینویسم اسم رمان جدیدم آرامش قلبم هستش و رمان دیگه ای دارم مینویسم رقم سرنوشت هستش و این دو تا رو آفلاین میتویسم گلم😍😘
اها خیلی ممنون آخه آخررمان نوشته بودید آرامش آغوشت من اشتباهی نوشتم بله متوجه شدم اما پس چطوری آخررمان نوشتی
آرامش آغوشت؟؟؟؟؟؟؟یعنی اسم رمان تونو عوض کردی میشه به من بی عقل بگید ببخشید واقعا آخه من عاشق رماناتون شدم دوست دارم زودتر بقیه رمانا تونم بخونم ببخشید مزاحم میشم😘😘😘
عزیزم رمانم آرامش فلبم هستش و رقم سرنوشت که آفلاینه و ممنونم از لطفت☺😍
سلام آرامش قلبم کجاست تو این سایت نیست؟؟؟
من منظورم آرامش آغوشت چون شما آخر رمان نوشتید آرامش آغوشت
حتما الان با خودتون میگید این دختره مثل کنه بهم چسبیده خودمم می دونم فقط کجای این رمانای که میگین چون توی سایت نبود
نه عزیزم اسم اصلیش آرامش قلبم که هروقت تموم شد تو همین سایت انتشار میدم درضمن عزیزم نظرت برام مهم و قابل ستودنی😍😘