

*پارت اول*
از روی تختم بلند شدم و به سمت پنجره اتاقم رفتم.
داشت بارون میبارید. همه جا رو مه گرفته بود و هوا رو لذت بخش میکرد.
لبخندی تلخ زدم و در شیشه ای کنار پنجره ام رو باز کردم و وارد بالکن شدم.
نفس عمیقی کشیدم تا یکم آروم بشم.
مشغول نگاه کردن به بارون بودم که آیسان با صدایی شیطون و بلند و پر انرژی گفت:
ـ آیهان گجایی؟!
بلند گفتم:
ـ بیا من تو بالکن هستم
سمتم پرواز کرد و گفت:
ـ وایی آیهان یه خبر توپ دارم واست!
آیهان تعجب کرد و گفت:
ـ خبر؟!
آیسان سری تکون داد. آیهان خیلی خونسرد گفت:
ـ بگو میشنوم
آیسان دلخور گفت:
ـ اصلا نمیگم
ـ چرا؟
ـ چون تو خیلی بیخودی
ـ بیخود؟
ـ آره خوب همش عین این مغرور ها رفتار میکنی یکم آدم باش و عین دخترا شیطنت کن لباس های خوشگل بپوش یه ذره بخند و یکمم آرایش کن خوب نمیمیری که میمیری؟!
آیهان دستش رو به نشون ساکت بالا آورد و گفت:
ـ اگه میخوایی درباره این باهام صحبت کنی بهتره تمومش کنی چون میدونی که فایده نداره!
آیسان پوفی کشید و گفت:
ـ باشه بحث با تو فایده نداره لجباز خانم ولی میخوام بهت بگم که الوین داره ازدواج میکنه
آیهان تعجب زده گفت:
ـ چی؟ واقعا؟! با کی؟
ـ یکی یکی دختر خوب داره با ایپک ازدواج میکنه همون دختر چشم عسلی که موهاش فر بود و…
خواست بقیه حرفش رو بزنه که آیهان گفت:
ـ باشه باشه فهمیدم حالا عروسی این آقای خوشتیپمون کی هست؟
ـ نمیدونم فک کنم هفته دیگه باشه
آیهان سری تکون داد و به فکر فرو رفت.
به زندگی که فقط بخاطر خواهرش پابرجا بود. و فقط بخاطر انتقام از کسی که پدر و مادرش رو کشت.
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61بعد




























عزیزان لطفا دو تا نظر بدید تا کمی روحیه بگیرم و برای ادامه این رمان تلاش کنم مرسی از حمایتتون❤👑
رمان خیلی قشنگی هست فقط زودتر تپتمشو بزارید❤
چشم عزیزم بعد این ایام حتما پارت گذاری رو شروع میکنم❤💕
عزیزان و طرفداران رمان شکارچی تاریکی ها به اطلاع شما بزرگواران میزسانیم که از اول مهرماه هر پنجشنبه هر هفته پنج پارت برای این رمان گذاشته میشه با تشکر❤💗
سلام رمان قشنگی بود فقط واقعا معذرت می خوام راستش میشه بپرسم عکس شخصیت آوارو از کجا پیدا کردین من توی رمان یک فنجان خاطره نظره دادم اما متاسفانه جوابی دریافت نکردم میشه بگید عکس های دیگه ام داره یااینکه از کجا پیداش کردین چون واقعا خیلی عکسش خوشگله ببخشید😂🌷
فدات گلم منم تو رمان یک فنجان خاطره جوابتو دادم گلم میتونید برید اونجا مطالعه کنید😌😘
سلام ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم فقط رمان جدیدتون اجبارآغوشت،رو کی منتشرمی کنید
عزیزم من رمان اجبار آغوشت رو نمینویسم اسم رمان جدیدم آرامش قلبم هستش و رمان دیگه ای دارم مینویسم رقم سرنوشت هستش و این دو تا رو آفلاین میتویسم گلم😍😘
اها خیلی ممنون آخه آخررمان نوشته بودید آرامش آغوشت من اشتباهی نوشتم بله متوجه شدم اما پس چطوری آخررمان نوشتی
آرامش آغوشت؟؟؟؟؟؟؟یعنی اسم رمان تونو عوض کردی میشه به من بی عقل بگید ببخشید واقعا آخه من عاشق رماناتون شدم دوست دارم زودتر بقیه رمانا تونم بخونم ببخشید مزاحم میشم😘😘😘
عزیزم رمانم آرامش فلبم هستش و رقم سرنوشت که آفلاینه و ممنونم از لطفت☺😍
سلام آرامش قلبم کجاست تو این سایت نیست؟؟؟
من منظورم آرامش آغوشت چون شما آخر رمان نوشتید آرامش آغوشت
حتما الان با خودتون میگید این دختره مثل کنه بهم چسبیده خودمم می دونم فقط کجای این رمانای که میگین چون توی سایت نبود
نه عزیزم اسم اصلیش آرامش قلبم که هروقت تموم شد تو همین سایت انتشار میدم درضمن عزیزم نظرت برام مهم و قابل ستودنی😍😘