

پارت سی دوم
ساردین:
میخواستم روی تخت دراز بکشم که با صداهایی که از بیرون میومد پشیمون شدم و از اتاقم خارج شدم…
همون موقع ویولت و بعد از اون مایکرو از پله ها پایین رفتن،منم پشت سرشون رفتم تا ببینم چه خبره…
ویولت با نگاهی سئوالی به خدمتکار خیره شد و پرسید:
-چه اتفاقی افتاده؟
خدمتکار در جواب سئوالش گفت:
-خانم ملکه شارلوت به همراه تعداد زیادی گرگینه در حال حمله به قصر هستند…
من،ویولت و مایکرو نگاهی بهم کردیم و از قصر خارج شدیم…
همون موقع بود که ملکه شارلوت با سپاه بزرگش رسیدن و شارلوت با پوزخند نگاهی بهمون کرد و گفت:
-این دفعه دیگه حتما شکستتون میدم و خنده ی شیطانی سر داد…
نگاهی به ویولت کردم که منظورم رو فهمید…
با هم دیگه سعی داشتیم که نیرومون رو فعال کنیم ولی هر چی تلاش میکردیم کمتر به نتیجه میرسیدیم…
در همون حال ملکه شارلوت بهمون نزدیک و نزدیک تر میشد…
تا این که ملکه شارلوت بهمون رسید و ما رو به همراه گرگینه های غول پیکرش به قصرش برد…
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55بعد




























سلام
من این رمانو خیلی دوست دارم
خواهش میکنم تندتند پارت بگذارید
خواهش میکنم
چشم عزیزم حتما قول میدم شبی دوپارت بزارم😄😘
فقط تو سایت پارت میذارید 🤔
سلام خیلی خلاصه رمان قشنگه حرف نداره
عالیه
ممنونم عزیزم امیدوارم از خود رمانم خوشت بیاد ❤💗
عزیزان و طرفدارن رمان الماس آب و آتش به اطلاع شما عزیزان میرسانم که از اول مهرماه هر پنجشنبه هر هفته پنج پارت برای این رمان گذاشته میشه با تشکر❤💞
خیلییییییییی قشنگه نویسنده این رمان بهترین نویسنده جهانه من رمان یک فنجان خاطره ام خوندم و اونم عالی بود
🌹🌹🌹🌹🌹🌹💖
مرسی کلم خیلی بهم لطف داری 😍😘
بچه ها رمان تموم شد😝 نظری درباره رمان ندارید؟😀😚
رمان خیلی قشنگی بود دستت درد نکنه ولی اگه یکم طولانی تر میکردی و وقایع رو طولانی میکردی و البته داخل زمانا ی قرون وسطای انگلیس بود خیلی عالی تر از الانش میشد چون اونجوری دستتون باز تر بود برای احساسی تر کردن و جنگاش
چشم تو رمانای بعد جبران میشه😍