

پارت سی و یکم
از روی تختم بلند شدم اطراف برام گنگ بود و سرم درد میکرد،یکم که فکر کردم یادم اومد که ماجرا از چه قراره….
به سرعت از اتاقم بیرون اومدم که مایکرو و ساردین رو دیدم که با هم دیگه جر و بحث میکردن…به سمتشون رفتم و گفتم:
-بسه،اینجا چه خبره؟
هیچکدومشون جوابمو ندادن. مایکرو میخواست بیاد سمتم که با داد گفتم:
-به من نزدیک نشو…
سر جاش میخکوب شد و مات و مبهوت بهم نگاه میکرد…
به آرومی سمت ساردین رفتم و خواستم دستش رو بگیرم که دستمو به شدت پس زد،ازم فاصله گرفت و پوزخندی نثارم کرد…
نمیدونم چرا ولی از رفتارش خیلی ناراحت شدم،کمی نگاهش کردم و وقتی دیدم چیزی نمیگه با دو خودمو به اتاقم رسوندم،درو پشت سرم بستم و همونجا روی زمین سر خوردم…سرمو روی زانوهام گذاشتم و آروم آروم گریه کردم…
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای جیغ و داد از اتاق بیرون اومدم و سریع به طبقه ی پایین رفتم…
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55بعد




























سلام
من این رمانو خیلی دوست دارم
خواهش میکنم تندتند پارت بگذارید
خواهش میکنم
چشم عزیزم حتما قول میدم شبی دوپارت بزارم😄😘
فقط تو سایت پارت میذارید 🤔
سلام خیلی خلاصه رمان قشنگه حرف نداره
عالیه
ممنونم عزیزم امیدوارم از خود رمانم خوشت بیاد ❤💗
عزیزان و طرفدارن رمان الماس آب و آتش به اطلاع شما عزیزان میرسانم که از اول مهرماه هر پنجشنبه هر هفته پنج پارت برای این رمان گذاشته میشه با تشکر❤💞
خیلییییییییی قشنگه نویسنده این رمان بهترین نویسنده جهانه من رمان یک فنجان خاطره ام خوندم و اونم عالی بود
🌹🌹🌹🌹🌹🌹💖
مرسی کلم خیلی بهم لطف داری 😍😘
بچه ها رمان تموم شد😝 نظری درباره رمان ندارید؟😀😚
رمان خیلی قشنگی بود دستت درد نکنه ولی اگه یکم طولانی تر میکردی و وقایع رو طولانی میکردی و البته داخل زمانا ی قرون وسطای انگلیس بود خیلی عالی تر از الانش میشد چون اونجوری دستتون باز تر بود برای احساسی تر کردن و جنگاش
چشم تو رمانای بعد جبران میشه😍