

پارت بیست و چهارم
لبخندی خبیث زد و شونه ای بالا انداخت.
با اخم صورتم رو برگردوندم و از اتاق خارج شدم.
به السا نگاه کردم و گفتم:
ـ من تو این اتاق نمیخوابم برام اتاق دیگه ای آماده کن
سری تکون داد و گفت:
ـ باشه خانم
دامنم رو کمی بالا گرفتم و از پله های عمارت خانومانه پایین اومدم.
همه خم میشدند و احترام میذاشتند.
به طرف حیاط عمارت رفتم. هوا عالی بود.
نفس عمیقی کشیدم باد تندی وزید که موهام رو به بازی گرفت.
چشمام رو بستم و دوباره نفس کشیدم.
کسی رو کنار خودم حس کردم. سرم رو برگردوندم که ساردین رو دیدم.
ـ سلام
ـ سلام
ـ داشتی چیکار میکردی؟
ـ هیچی داشتم نفس میکشیدم آخه هواش عالیه
لبخند کوچیک و اما مغرورانه زد و گفت:
ـ ویولت؟
ـ بله؟
ـ اگر ملکه شارلوت رو شکست دادیم باید از اینجا بریم؟
ـ نمیدونم ما حق انتخاب داریم میتونیم تو شهر پریکاتن بمونیم و میتونیم از شهر جادویی ها بریم و بریم شهری که بوی هیچ انسانیتی نبرده
سری تکون داد و گفت:
ـ من میخوام اینجا بمونم
لبخندی زدم و منم سرم رو تکون دادم.
به باغچه خیلی بزرگ نگاه کردم. روی کناره ها یا جدول های باغچه رفتم و روی اونها راه رفتم. که یهو….
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55بعد



























سلام
من این رمانو خیلی دوست دارم
خواهش میکنم تندتند پارت بگذارید
خواهش میکنم
چشم عزیزم حتما قول میدم شبی دوپارت بزارم😄😘
فقط تو سایت پارت میذارید 🤔
سلام خیلی خلاصه رمان قشنگه حرف نداره
عالیه
ممنونم عزیزم امیدوارم از خود رمانم خوشت بیاد ❤💗
عزیزان و طرفدارن رمان الماس آب و آتش به اطلاع شما عزیزان میرسانم که از اول مهرماه هر پنجشنبه هر هفته پنج پارت برای این رمان گذاشته میشه با تشکر❤💞
خیلییییییییی قشنگه نویسنده این رمان بهترین نویسنده جهانه من رمان یک فنجان خاطره ام خوندم و اونم عالی بود
🌹🌹🌹🌹🌹🌹💖
مرسی کلم خیلی بهم لطف داری 😍😘
بچه ها رمان تموم شد😝 نظری درباره رمان ندارید؟😀😚
رمان خیلی قشنگی بود دستت درد نکنه ولی اگه یکم طولانی تر میکردی و وقایع رو طولانی میکردی و البته داخل زمانا ی قرون وسطای انگلیس بود خیلی عالی تر از الانش میشد چون اونجوری دستتون باز تر بود برای احساسی تر کردن و جنگاش
چشم تو رمانای بعد جبران میشه😍