

۲۳
چشم غره ای به صبا رفتم و برگشتم توی آشپزخونه، صبا این دفعه صدای تلویزیونو تا ته کم کرد و جیکشم دیگه در نیومد.
خندم گرفته بود از اینکه صبا انقد از حمید می ترسه از سهیل و سپهر نمی ترسه.
ساعت رو نگاه کردم اوه اوه دیگه وقت خوابه.
-صبا بسه دیگه بیا بخوابیم دیروقته
خمیازه ای کشید و گفت
-آره بخوابیم ولی من روی تخت می خوابم ها
-هوف باشه بخواب تو فقط ساکت باش
من روی زمین دراز کشیدم و صبا روی تخت.
فکرم رفت سمت مریم و هستی، معلوم نیست اونا چیکار می کنن من بهشون قول دادم که نجاتشون بدم.
وای خدا فقط سه روز دیگه وقت داریم چون دیگه هستی و مریم و راهیه اونور آب می کنن باید فردا حتما با پسرا صحبت کنم و این خبر رو بهشون بدم ولی نمیدونم چرا اونا اصلا به من نمیگن دارن چیکار می کنن و چه نقشه ای دارن.
انقدر فکر کردم که نفهمیدم کی چشمام روی هم افتاد.
با نوری که توی چشم هام افتاد از خواب بیدار شدم بدنم و کش وقوسی دادم و بلند شدم ، دست و صورتمو شستم و کارای مربوطه رو انجام دادم و صبحونه رو حاضر کردم ، این صبا چقدر می خوابه.
رفتم توی اتاق و شروع کردم به صدا زدن صبا
-صبا پاشو دیگه چقدر می خوابی
هرچی صداش زدم بلند نمی شد تصمیم گرفتم روش آب خالی کنم.
از توی آشپزخونه پارچ آب رو برداشتم و رفتم بالای سرش چند بار دیگه هم صداش زدم ولی بیدار نشد پس حقشه.
یک،دو ، سه
پارچ و روش خالی کردم که جیغی زد و با وحشت نشست روی تخت و منم با نیش باز نگاهش می کردم.
دودقیقه ای که کلا تو هپروت بود ولی یهو به خودش اومد و دادی زد و افتاد دنبالم
-میکشمت یکتا فقط دعا کن دستم بهت نرسه ذلیل شده زنده زنده چالت می کنم چشم سفید
قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25بعد




























زیبابود
خیلییییییییییی قشنگه
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍