| یکشنبه 3 مهر 1401 | 03:40
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
دلنوشته‌ی عشق تمایز نمی‌شناسد نویسنده لیلا مدرس
  • دلنوشته‌ی عشق تمایز نمی‌شناسد به نویسندگی لیلا مدرس حرف دل خیلی از انسان‌های عاشق روزگار ماست.

    دلنوشته‌ی عشق تمایز نمی‌شناسد، حکایت همین قناری و گنجشک قصه‌ی ماست‌.

    ما در اینستاگرام دنبال کنید.

    روزی روزگاری، قناری عاشقی بود.
    قناری قصه‌ی ما، عاشق گنجشک قهوه‌ای بود.

    گنجشک قصه‌ی ما، روزها روی درخت بید، این‌سو و آن‌سو می‌پرید و دلبری می‌کرد؛ غافل از نگاه‌های عاشقانه‌ی قناری زرد رنگ.

    عشق تمایز نمی‌شناسد.

    قناری هر روز به دیدار معشوقه می‌رفت؛ بدون اینکه حتی رازش را با او در میان بگذارد.

    روزی، قناری عاشق، طاقتش سر آمد و روی درخت بید نشست و رو به گنجشک، با آوای قناری‌وارش گفت:
    – تو را می‌گویم، گنجشک خوش آواز، خوب نگاه کن، مرا چگونه می‌بینی؟

    عشق تمایز نمی‌شناسد.

    دلنوشته‌ی عشق زیبا بود آن قدیم‌ها نویسنده لیلا مدرس

    دلنوشته رمز آفرینش نویسنده سارا سیارا
    گنجشک قهوه‌ای سر‌به‌هوا، جیک‌جیک کنان گفت:

    – مرا خوش‌آواز می‌گویی؟! صدای هایل من کجا و بانگ دلنشین تو کجا! متعجبم از خطاب تو!
    قناری عاشق خیره به گنجشک، فقط نگاهش کرد.

    غوغایی در قلبش بر پا بود، گفت:
    – از چه روی، هر صبح، روی این درخت این‌سو و آن‌سو می‌کنی؟
    گنجشک لبخند شیرینی زد، خیره به قناری گفت:
    – شنیدن صدایت و دیدن زیباییت در صبح، مرا جانی دوباره می‌بخشد و اما تو از چه روی، هر صبح روی این شاخه می‌خوانی؟

    عشق تمایز نمی‌شناسد.

    قناری در حالی که به شیرینی لبخندِ جانِ جانانش، پاسخی متقابل داد، با غرور و سینه‌ای سپر شده، گفت:
    – عاشقانه‌هایم را برای بانی تپش‌های قلبم به یادگار می‌گذارم؛ حال به چشمانم نگاه کن و بگو چه می‌بینی؟

    گنجشک با چشمانی کنجکاو به چشمان قناری خیره شد؛ خود را آنجا می‌دید؛ بیم داشت از عیان عشقی که از دیدش، شدنی نبود. گفت:
    – چیزی جز سیاهی چشمانت، نمی‌بینم.

    عشق تمایز نمی‌شناسد.

    قناری عاشق، ناگهان پر زد و رفت.
    روزها گذشت و قناری دیگر نیامد.

    و گنجشک از آن روز، تنها هر صبح را روی شاخه‌ی درخت، با یاد قناری و عاشقانه‌هایش شب می‌کرد.
    به امید روزی که شاید قناری‌اش برگردد.
    گنجشک قصه‌ی ما، دلتنگ شده بود.
    گتجشک قصه‌ی ما، عاشق شده بود.

    یک روز پاییزی، رو به باد گفت:
    – پیغامم را برسان برای قناری خوش‌آواز، بگو آن‌روز در چشمان سیاهش، خود را دیدم؛ اما مگر می‌شود، گنجشک و قناری؟

    باد برای قناری عاشق قصه‌ی ما، خبر را برده بود. قناری عاشق بعد از شنیدن پیغام از سوی باد، شروع به رقص و آواز کرد.
    باد متعجب از حرکت قناری، پرسید:
    – تو را چه شد، قناری زرد رنگ؟
    قناری در حالی که قلب کوچک عاشقش، سر از پا نمی‌شناخت، گفت:
    – خبر نداری که پیروز نبردم، پیروز نبردعاشقانه‌ای که مدت‌ها پیش به پا کردم.
    آوازش را به دل باد سپرد.

    عشق تمایز نمی‌سناسد.

    باد خبر آورد برای گنجشک، از قناری عاشق:
    – خود را در چشمان سیاهم دیدی، پس می‌شود.
    عاشقانه هایم را شنیدی، پس می‌شود.
    عاشقی، عاشقم، پس می‌شود.
    قرارمان میان شاخ و برگ‌های در هم تنیده‌ی درخت بید، هنگامه‌ی طلوع آفتاب و لحظه‌ی شنیدن همان عاشقانه‌هایی، که عاشقت کرد.
    آری، عشق تمایز نمی‌شناسد.

    دلنوشته‌ی پیمان پرودگار نویسنره مرضبه باقری ده بالایی
    حکایت این گنجشک و قناری، حکایت روزانه‌ی خیلی از آدم‌های روزگار من است.

    آدم‌ها عاشق می‌شوند، عاشق می‌مانند و نمی‌فهمند که درمان عشق، عاشقی است.
    عاشقی کن تا عاشق بمانی.
    عاشقی کن و بگذار عاشقانه‌هایت به گوش فلک برسد.
    عاشقی کن و بگذار باد صدای عشقت را به گوش اویی برساند که صبح‌ها به امید دیدنش چشم باز می‌کنی و شب‌ها با ترسیم چهره‌اش، خواب را مهمان چشمانت می‌کنی؛ هر چند اگر خواب سراغ چشمانت بیاید.
    این را بدان، عشق تمایز نمی‌شناسد.

    چه امتیازی میدید به این پست

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۱۵ رای
    • اشتراک گذاری
    https://www.sarzaminroman.com/?p=15959
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این مطلب

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    معادله امنیتی رو بنویس تا بدونم ربات نیستی *-- بارگیری کد امنیتی --

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • مرضیه باقری دهبالاییسلام. تا پایان اسفند ماه1401....
    • mohadسلام چند پنجمش کی میاد پس؟...
    • Aliسلام و عرض ادب ببخشید کی و از کما میتونم این کتاب و گیر بیارم ؟؟...
    • ایرانیسلام من از این مدل داستانا خوشم نمیومد همیشه هم یه تیکه از این داستان هایی از ای...
    • مرضیه باقری دهبالاییسلام. ممنونم. از اینکه خوندین و لذت بردین خوشحالم. از همراهی شما متشکرم. منتظر ج...
    • اسلامیسلام خانوم باقری.این رمانتونم مثل قبلی ها عالی بود.وقتی شروع میکنی دیگه نمیشه ول...
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.