دخترک، با تمام وجود فریاد میزد:- به خدا من کاری نکردم. بسه، توروخدا بسه.اما انگار کسی صدایش را نمیشنید. خواهر و مادر همسرش، رهایش نمیکردند. عصبانی بودند و کتک خوردن ملیکا را، حقش میدانستند.همسایههای دلرحم، با دیدن صحنههای دلخراش کتک خوردن دخترک، خبر را به گوش مادرش، رسانده بودند.مادر، هراسان خود را به آنها رسانده بود. فاصلهی خانهی فاطمه خانم، ...
- 2038 روز پيش
- لیلا مدرس
- 3,012 بار بازدید
- 13 نظر
حوالی نیمه شب با پریزاد از تالار خارج شدیم، دیروقت بود اما ساعت دقیق را نمیدانستم.شب پرماجرا و خاطره انگیزی بود.از همان سرشب دهانمان تا بناگوشمان باز بود و با بچهها، دورهمی را خوش گذرانده بودیم. خستگی تمام بدنم را احاطه کرده بود؛ زیر لب زمزمه میکردم به قول مامان تا باشه از این خستگی ها که یادآوریاش فقط خنده ...
- 2041 روز پيش
- زینب قشقایی
- 2,259 بار بازدید
- ارسال نظر
نام داستان: آخرین دیدار نام نویسنده: لیلا مدرس کاربر انجمن سرزمین رمان ژانر: تراژدیبه نام خداسراسر وجود زن، غرق در هیجان بود. بیست و پنج سال دوری از فرزندی که حاصل زندگی سابقش بود، کم چیزی نبود. بارها التماسشان کرد برای دیدار فرزندش، اما اجازه ندادند. با خود عهد بسته بود، هیچ وقت حلال نکند آنکه باعث و بانی این جدایی ...
- 2059 روز پيش
- لیلا مدرس
- 3,122 بار بازدید
- 5 نظر
چشمان آراسته میشی رنگ بود ...موهای خرمایی بلند و پر پشت که همیشه انها رو گیس میکرد و می انداخت روی شانه هایش ...صدای آراسته رسا و بسیار زیبا بود و مخاطب را ب هم صحبتی با او تشویق میکرد ...از همه اینها گیرا تر اخلاق بسیار خوب و شایسته ی آراسته بود...بسیار مهربان،گشاده رو،خوش اخلاق و خوش زبان بود...ب ...
- 2267 روز پيش
- عسل موسوی نسب
- 2,579 بار بازدید
- یک نظر
خانه عمو اسحاق تنها خانه آن حوالی بود ک چاه پر ابی داشت و همسایگان از آن بهره میبردنداز آن گذشته در روستا همه برای عمو اسحاق احترام خاصی قائل بودندمردی قد خمیده لاغر و افتاده با ریش و سبیل های سیاهی ک چند تار سفید ب تازگی لای انها مشخص شده بود و سری تاس ک چند دانه مو ...
- 2276 روز پيش
- عسل موسوی نسب
- 2,233 بار بازدید
- ارسال نظر