با احساس جای خالی مت لای پلکانم را باز کردم. نور نارنجی رنگ یخچال از اتاق هم قابل مشاهده بود. نگاهی به لیوان روی میز کنار تخت انداختم خالی بود؛ لیوان را برداشتم و به سمت یخچال رفتم.به مت که رو به یخچال و پشت به من ایستاده بود گفتم:_مت می شه بطری آب رو بدی؟مت بی حرف بطری را برداشت ...
- 2630 روز پيش
- YAME
- 2,962 بار بازدید
- 2 نظر
مریم خانم بالاخره بعد از چند ساعت نقاشی روی صورت بنده رخصت دادن خودمو تماشا کنم .با ذوق چشامو باز کردم و به چهره ی توی آینه چشم دوختم.دیدن چهره ی مزین شده ی من به ارایش، تصویری از خاطرات گذشته رو مقابل چشمام به نمایش گذاشت.وقتی که دانشگاه قبول شده بودم، یک روز کهبوی پختن رب همه ی خونه ...
- 2635 روز پيش
- آتوسا رازانی
- 3,102 بار بازدید
- 2 نظر
بسم الله الرحمن الرحیممعدن آرامشاتوسارازانیصدای موزیک بلند کردم.زیک زاکی قدم برمیداشتم وبا خواننده زمزمه میکردم.همه میگن روت حساسماخه توفرق داری واسمدورخودم میچرخیدم وسرمست با آوای خواننده فریاد میکشیدم..روی ابرا بودم تا اینکه با صدای زنگ خونه،مجبورشدم ابرا رو ترک کنم و به زمین فرود بیام.شالمو از رخت اویز برداشتم ؛کج وکوله سرم کردم وصدای موزیک کم.با بازشدن در ونمای عبوس ...
- 2637 روز پيش
- آتوسا رازانی
- 3,471 بار بازدید
- 12 نظر
زغال های نیمه سوخته توی پیپ حلبی یهو زبانه کشید و زن را چند قدم به عقب راند.چادر روی شانه اش سر خورد و نگاه مرد به سینه ی بلورین زن لغزید.زن بلافاصله خودش را جمع کرد .مرد تخته ها را توی پیپ حلبی انداخت و گفت : اسمت چیه ؟زن سرش را بالا گرفت و گفت : سایهمرد به ...
- 2654 روز پيش
- معصومه
- 3,059 بار بازدید
- 9 نظر
پیشبند زرشکی خود را بست و پشت پیشخوان مشغول آسیاب کردند دانه های قهوه شد...مشتری ها یکی پس از دیگری یکی وارد کافه می شدندبوی دلچسب قهوه فضارا پر کرده بود .صاحب کافه، نیم نگاهی به مشتری ها و باریستا کرد و لبخند رضایت بر لب پرگوشتش نشست .از استخدام باریستا دو ماه بیشتر نمی گذشت .او ...