لاعلاج از تمام عالم و آدم به پسر عمویش پناه میبرد. وقتی وارد آن مغازهی کریستال میشود به یاد میآورد که روزی کجا بود و به کجا رسیده است.- سلام ناصر.ناصر با شنیدن صدایی که روزگاری عاشقانه میپرستید، به سمتش برمیگردد و با دیدن نادیا در آن وضعیت قلبش درد میگیرد.نادیایی که روزگاری لباسانش زبانزد فامیل بود حالا با چند ...
- 2568 روز پيش
- آیسان نیک پی
- 2,614 بار بازدید
- ارسال نظر
____ من یک پدرم____-آقا یوسف همه رفتن هواخوری، شما نمیاین؟-نه قربانعلی تو برو.بعد از رفتن قربانعلی روی تخت دراز کشیدم و دوباره غرق گذشته شدم." - بابا، نمیای بریم؟-چرا؟ قربونت برم الان میام.باهم به سمت کوه به راه افتادیم؛ سارا خیلی خوشحال و سرحال بود و این موضوع مرا غرق لذت میکرد.این خوشحالی را مدیون افشین بودم، در این مدت ...
- 2568 روز پيش
- آیسان نیک پی
- 2,392 بار بازدید
- ارسال نظر
نگارینخودمو برای شنیدن هر حرفی آماده کرده بودم، جز این حرفا که مثل تیری تو قلبم نشست و چند تیکهش کرد.چهرهی بی روحش رو از من گرفت، دست توی جیباش کرد و رو به پنجرهی اتاق که میشد از اونجا خیابون شلوغ رو دید، با صدایی که بلند نبود، ولی تلختر از قبل گفت:- متاسفم، همونطور که گفتم...آه غلیظی کشید، ...
- 2569 روز پيش
- رها تمیمی
- 2,595 بار بازدید
- ارسال نظر
بنام دوستنام داستان:وصال ابدیبا صدای ترمز ماشین ساکت شدن.نفس تو سینه هاشون حبس شده بود.سارا نفس عمیقی کشید و گفت:خدا بهمون رحم کرد.امیر علی سری تکون داد و گفت:میگم شلوغی نکن همینه دیگه.سارا با اخم صورتشو سمت پنجره گرفت و گفت:یه هفته دیگه عروسیمونه.باید شاد باشیم مگه ما چند بارعروسی میکنیم آخه.امیرعلی با لبخند گفت:چشم خانومم.شادی کنیم.ببخشید من دیگه چیزی ...
- 2606 روز پيش
- آتوسا رازانی
- 2,498 بار بازدید
- ارسال نظر
بسم الله الرحمن الرحیمکسی نفهمهماه منیر خانم با یک دستش گوشه ی چادرشو سفت گرفته بود. و با دست دیگریش کیسه ی خرید.از کوچه ها می گذشت و به رهگذرایی که اکثرا آشنا یا همسایه بودن سلام می کرد.تا اینکه به نزدیکی کوچه خودشون رسید.صدای آهنگ رقصی تو کوچه غوغا می کرد.با خودش گفت: حتما یکی از همسایه ها جشن ...
- 2629 روز پيش
- آتوسا رازانی
- 2,883 بار بازدید
- 2 نظر