


ما را از اینستاگرام دنبال کنید
دلنوشتهی لالایی مادر…
سرم را روی بالشت گذاشتهام. روزهاست که بیخوابی به سراغم آمده است. صبحها را با فکر آرامش شب، و شبها را با طوفانی پر از آشفتگی در ذهنم گذراندهام. با خود به روزهایی که گذشتهاند فکر میکنم؛ تغییرات و اتفاقاتی که فصلهای زندگیام را از بهار به پاییز، و از زمستان به تابستان تغییر میداد. خسته بودم؛ اما از چه؟!
داستان کوتاه جای من، کنار تو به نویسندگی لیلا مدرس
چشمانم را بستم و صدایی گوشنواز، همانند صدای زیبایی باران، در گوشم پیچید. لحظهای فکر کردم فرشتهای به دادم رسیده است؛ حق با من بود، او مادرم بود. سنی از من گذشته بود، اما هنوز هم مانند کودک هفتسالهای که بعد از بازی، خسته به تختش میرفت و به موسیقی صدای مادرش گوش میداد، محتاج بودم؛ محتاج او و صدایش.
دلنوشتهی لالایی مادر…
در تختم بودم؛ او کنارم نشسته بود و بهآرامی لالاییاش را برایم زمزمه میکرد. چشمانم سنگین و سنگینتر میشد. برای لحظهای تمام غمهایم پا به انتهای مغزم گذاشتند؛ مرا تنها گذاشتند… تنها با او.
شعر فرشته زمینی نویسنده دینا کریمی
پلک بر سیاهی گذاشتم و به خوابی آرام رفتم. صدای زمزمهی لالاییاش برایم ناپدید شد. آری، فکر میکردم خوابیدهام، اما چشمانم را که باز کردم، در همان دنیای تاریک و کوچکم بودم. هنوز هوا تاریک بود و او دیگر آنجا نبود… هرچند سالها بود که آنجا نبود.
دلنوشتهی لالایی مادر…
داستان خاندان تارگرین به نویسندگی پویا علیبخشی

























بسیار عالی است👍👍👍👍