| چهارشنبه 8 بهمن 1404 | 17:23
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن
  • دوخط موازی هیچوقت بهم نمی رسن.ما دو خط موازیی بودیم که سرنوشت برایمان اینگونه رقم زد…قرار نبود عاشق هم شویم.اما عشق که دلیل و منطق نمی شناسد…ازکجا معلوم شاید دو خط موازی هم عاشق هم شوند.
    کم حرف شده بود, بیشتر اوقات را در اتاق می گذراند. از زندگی خسته بود . خسته…. مادر وارد اتاق شد مثل چند وقت اخیر سینی غذای دست نخورده را برداشت و با حسرت به دخترکش خیره شد,کمی بعد از اتاق خارج شد. گلوی دختر پر از بغض بود. نیاز داشت با کسی صحبت کند,بلند شد و از اتاق خارج شد . به سوی اتاق برادرش رفت در زد و وارد شد .پسر از دیدن خواهر عزیزتر از جانش از اتاق بیرون آمده,خوشحال بود. رها بی حرف به طرف رهام به راه افتاد. رهام‌اغوشش را باز کرد و رها خود را در اغوش برادرش جا داد. بعد از مدتی طولانی اشک از چشمان رها جاری شد و با صدای بغض دار و گرفته ای لب زد : رهام؟ رهام با خوشحالی مشهود در صدایش گفت: جانم؟ رها با لحنی سرد گفت: منو می بری اونجا؟می خوام با چشمای خودم ببینم. رهام اخمی کمرنگ در پیشانی اش نشاند و گفت: نمی شه رها حالت بد می شه. اما رها مصمم گفت: می خوام ببینم,لطفا. رهام ناچار به رها گفت آماده شود. رها وارد اتاقش شد و لباس های سیاه رنگش را پوشید و از اتاق خارج شد. مادر که رها را پس از مدت ها با لباس بیرون می دید تعجب کرد. رها به سمت مادر رفت و او را در آغوش گرفت. رهام مدتی بعد آمد و آن ها راهی شدند. ایستاده بود و با چشمانی خالی از حس به اسم روی قبر نگاه می کرد(آرین حسینی) نشست. دستی روی اسمش کشید. زیر لب زمزمه کرد: زندگی من چرا زیر این همه خاکی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ زندگیمون داشت قشنگ می شد, داشتیم بهم می رسیدیم, چرا رفتی آخه؟ چشمانش از شدت گریه می سوخت. کم نبود امید زندگی اش رفته بود… تصمیمش را گرفته بود. با لبخند به سمت روهام رفت.
    دوماه بعد
    روهام با چشمای قرمز به اسم روی قبر خیره بود( رها وکیلی ). خواهر دردانه اش رفته بود. خواهرش نتوانسته بود تحمل کند و…. سخت بود. خواهر کوچولویش عاشق بود. آری او عاشق بود. عاشق واقعی…
    عشق حس شیرینی ست ک بدون اینکه متوجه شوی به سراغت می آید. عشق یعنی یک نفر بشود دنیایت,بشوی دنیایش.وقتی عشق به سراغت می آید متوجه اطرافت نیستی و تمام فکر و ذکرت پیش یک نفر است.وقتی از عشقت جدا می شوی دیگر زندگی برایت مفهوم‌ ندارد. رهای داستان وقتی از عشقش جدا شد نتوانست تحمل کند.رها بد شکست… رهام از دیدن خواهرش در آن وضعیت شکست…کمرش خم شد…موهایش سفید شد…حالا رهای داستان پیش عشقش است.پیش عشقش آرامش دارد…

    چه امتیازی میدید به این پست

    میانگین امتیازات ۳ از ۵
    از مجموع ۶ رای
    • اشتراک گذاری
    تبلیغات
    • برچسب ها:
    • 2373 روز پيش
    • یاسمین ابراهیمی
    • 2,805 بار بازدید
    • یک نظر
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    معادله امنیتی رو بنویس تا بدونم ربات نیستی *-- بارگیری کد امنیتی --

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • سجاد رشیدیسلام بنده تست کردم لینک مشکلی نداره...
    • رمان خون درجه ۱سلام ببخشید جلد دوم فایتر هنوز منتشر نشده ؟...
    • Mahyyaسلام ببخشید نمیتونم دانلود کنم چرااا...
    • پریسلام چطور میشه این کتاب را تهیه کرد و خوند؟ من هرچقدر روی لینک دانلود میزنم نمیا...
    • فاطمهسلام هنوزم داری؟...
    • آرتینرمان خیلی خوبیه ولی به نظرم نسترن قربانی شد...
    برای ارتباط با مدیر سایت و انجمن با آیدی تلگرام @sarzaminromanSupportدر ارتباط باشید با تشکر
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.