| چهارشنبه 8 بهمن 1404 | 20:08
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن
داستان کوتاه حس شیرین به نویسندگی دینا کریمی
  • داستان کوتاه حس شیرین به قلم دینا کریمی گذری بر لحظه شیرین دیدار با عزیزان از دیت رفته و دیار باقی دارد که خواندنش خالی از لطف نیست.

    ما را در اینستاگرام دنبال کنید.

    داستان کوتاه حس شیرین     نرگس با عجله از مدرسه به خانه رسید. خیلی گرسنه بود و قرار بود بعد از مدرسه همراه مادرش به استقبال پدر برود.

    او با شتاب دستی به موها و صورتش کشید و بلند صدا زد:

    «مامان! مامان! کجایی؟!»

    داستان کوتاه تقدیر تو را خواند به نویسندگی لیلا مدرس

    پدر نرگس از مدافعان سلامت بود و برای مداوای بیماران به شهرستان رفته بود.

    نرگس، در حالی که سرفه‌های خشک پی‌درپی گلویش را می‌آزرد، دنبال مادرش گشت، اما خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.

    آن سرفه‌های بی‌امان نتیجه‌ی بیماری آسم شدیدی بود که سال‌ها گریبانش را گرفته بود. بارها نزد بهترین پزشکان رفته بودند، اما بی‌ثمر مانده بود. ریه‌های نرگس دیگر توان چندانی برای نفس کشیدن نداشتند.

    رمان آنلاین یکتای بی همتا نویسنده ستایش آسیابان

    با این همه، آن روز برایش روزی خاص بود؛ هم به خاطر بازگشت پدر، و هم به این دلیل که در مدرسه شاگرد اول شده بود. لحظه‌شماری می‌کرد تا پدرش برسد و خبر خوش موفقیتش را به او بدهد. با شوق به سمت داروهایش رفت و با خودش گفت:

    «باید هر چه زودتر حالم بهتر شود تا پدرم مرا سرحال ببیند.»

     

    یادش آمد که مادر هنوز برنگشته است؛ قرار بود برای خرید شیرینی و میوه به بازار برود. نرگس با خود اندیشید:

    «تا آمدن مامان کمی استراحت کنم.»

     

    چشمانش از خستگی نیمه‌باز بود که صدای اذان از مسجد محله در فضا پیچید. صدای وانت سبزی‌فروش هم از کوچه می‌آمد. کم‌کم پلک‌هایش سنگین شد و به خواب رفت.

     

    ناگهان صدایی آرام در گوشش زمزمه کرد:

    «نرگس جان… بیدار شو عزیزم.»

     

    حسی سبک و لطیف او را در بر گرفت؛ گویی پرواز می‌کرد. با چشمان بسته بوی عطری را استشمام کرد که هرگز مشابهش را تجربه نکرده بود. به دنبال صدا و عطر، آرام قدم برداشت. لحظاتی بعد صدای دلنشینی گفت:

    «نرگس جان، نمی‌خواهی چشمانت را باز کنی؟»

     

    وقتی چشم گشود، دو چهره‌ی زیبا با صدایی دلنشین او را صدا می‌زدند. نرگس پرسید:

    «شما کیستید؟ چقدر زیبا هستید.»

    آن دو لبخند زدند و گفتند: «عجله نکن… خیلی زود همه‌چیز را خواهی فهمید. تو میهمان ویژه‌ای داری.»

     

    در همان لحظه، کسی دست‌هایش را گرفت؛ دستانی گرم و پرمهر. نرگس با ناباوری نگاه کرد:

    «وای خدای من! یعنی می‌شود؟… مادربزرگم! بعد از سال‌ها دوباره تو را می‌بینم!»

     

    مادربزرگ با مهربانی گفت:

    «نرگس جان، آمده‌ام تا با هم به یک میهمانی برویم.»

     

    نرگس اشک شوق ریخت، دست مادربزرگش را محکم‌تر گرفت و گفت:

    «من آماده‌ام! برویم.»

     

    مادربزرگ اشاره کرد:

    «این دو فرشته ما را همراهی می‌کنند.»

     

    نرگس با دیدن بال‌های زیبا و درخشان فرشتگان ذوق‌زده شد.

    «مادربزرگ! خیلی دلتنگت بودم. خوب شد آمدی. کاش صبر می‌کردی مامان و بابا هم برسند.»

     

    مادربزرگ لبخند زد و آرام گفت:

    «این میهمانی فقط برای توست عزیزم. نگران نباش، من در کنارت هستم.»

     

    پروازی آغاز شد؛ سفری زیبا در آسمان‌ها…

    آری، آن دو نفر فرشته بودند که آمده بودند تا نرگس را با خود ببرند.

     

    نرگس وقتی دریافت دیگر نمی‌تواند دستان پدر و مادرش را بگیرد، با بغض گفت:

    «کاش می‌شد برگردم و برای آخرین بار آنها را ببینم… و قاب عکسم را هم با خود بیاورم.»

     

    مادربزرگ آرام در گوشش گفت:

    «عزیزم، تو هر وقت بخواهی می‌توانی آنها را ببینی؛ همان‌طور که من همیشه شما را می‌دیدم.»

    داستان کوتاه شیدایی برباد رفته. نویسنده لیلا مدرس

    سرفه‌ها خاموش شدند. دیگر خبری از تنگی نفس و دارو نبود. آرامشی ژرف وجود نرگس را فرا گرفت.

    با چشمانی خسته اما رها، در آغوش فرشتگان آرام گرفت و به دیار باقی شتافت.

    چه امتیازی میدید به این پست

    میانگین امتیازات ۳ از ۵
    از مجموع ۲ رای
    • اشتراک گذاری
    تبلیغات
    لینک کوتاه مطلب:
    درباره دینا کریمی
    دینا کریمی هستم متولد 1389 از استان آذربایجان غربی شهرستان ارومیه از کودکی ب نویسندگی علاقه داشتم و یکی از دوستانم این سایت را ب من معرفی کردو تقریبا یک سال است که شروع ب نویسندگی کردم.
      نظرات

      نام (الزامی)

      ایمیل (الزامی)

      وبسایت

      معادله امنیتی رو بنویس تا بدونم ربات نیستی *-- بارگیری کد امنیتی --

      درباره سایت
      سرزمین رمان
      سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
      آرشیو مطالب
      آخرین نظرات
      • سجاد رشیدیسلام بنده تست کردم لینک مشکلی نداره...
      • رمان خون درجه ۱سلام ببخشید جلد دوم فایتر هنوز منتشر نشده ؟...
      • Mahyyaسلام ببخشید نمیتونم دانلود کنم چرااا...
      • پریسلام چطور میشه این کتاب را تهیه کرد و خوند؟ من هرچقدر روی لینک دانلود میزنم نمیا...
      • فاطمهسلام هنوزم داری؟...
      • آرتینرمان خیلی خوبیه ولی به نظرم نسترن قربانی شد...
      برای ارتباط با مدیر سایت و انجمن با آیدی تلگرام @sarzaminromanSupportدر ارتباط باشید با تشکر
      کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
      طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.