| چهارشنبه 5 آبان 1400 | 13:31
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • حوالی بهمن ماه توی راه برگشت به خونه
    گوشیش رو از توی جیب داخلی پالتوش بیرون آورد .
    یه تای ابروش رو بالا انداخت و یک بار دیگه شماره ی ناشناس رو آنالیز کرد، شماره ی ستادی بود که برای معافیت سربازی پیششون رفته بود .
    گوشی رو کنار گوشش گذاشت و بدون هیچ حرفی منتظر جواب موند .
    که یه صدای خشن و بی روحی بهش گفت:
    – آقای راد با معافیتتون موافقت نشد .
    یه ممنون گفت و گوشی رو دوباره سرجاش انداخت .
    ناامید از همه جا …
    سنگ فرش های ولیعصر رو قدم می زد تمام تلاشش رو کرده بود اما انگار به بن بست خورد .
    نتیجه ایی جز ناامیدی و خستگی مفرطی که به جونش افتاده بود، نداشت .
    شبیه سربازان شکست خورده قیافه ی عصبی و مظلومی به خودش گرفت .
    کلاه پالتوش رو روی سرش انداخت، دستاش رو توی جیبش گذاشت .
    بعد از قبول نشدن توی آزمون خودش رو به نظام وظیفه معرفی کرد.
    بی خبر از همه جا سه روز بعد منطقه ی آموزشی سنندج افتاده بود .
    با تمام اعضای خانواده، دوستای صمیمی و نزدیک خداحافظی می کرد .
    به ریحانه هم زنگ زد اما خداحافظی از اون به این آسونی ها نبود .
    مثل یه بار سنگین روی دوشش بود که باید انجامش می داد و سبک می شد .
    ازش خواست تا فردا پارک لاله هم دیگرو ببینن .
    آشناییش با ریحانه به پنج سال قبل برمی گشت .
    روز کنکور نزدیک دانشگاه امیرکبیر ، برخوردی که باهم داشتن باعث آشنایی بیشترشون شده بود .
    حالا بعد از سال ها انگار خداحافظی با اون غیر قابل باور بود .
    حس آدمی رو داشت که تفنگ رو جلوی مغزش گرفتن و روزای آخر عمرش رو می گذرونه .
    اون شب ساکتش رو بست و گوشه ی تخت گذاشت .
    فردا بعد از این که تلفنی دوباره با ریحانه حرف زد لباس ها رو یکی یکی روی تخت پرت می کرد تا شاید معجزه ایی بشه و یه لباس تمیز پیدا کنه .
    همه می گن مرد باید بره سربازی تا مرتب بشه اما امیر با تنبلی ایی که از خودش سراغ داشت سربازی هم کاری براش نمی کرد .
    اون سال زمستون سردی بود .
    سوز سرما هر روز شدیدتر می شد .
    یه بلوز یقه بسته با پالتوی مشکی پوشید .جلوی آینه رفت تا شال گردنی که ریحانه براش بافته بود رو دور گردنش پیچوند و دستی به موهای لخت و مدل خامه ایش کشید .
    یه کافه نزدیک پارکی که با ریحانه قرار داشت، دید .
    بهش زنگ زد تا همون کافه هم دیگرو ببینن .
    خبر نداشت که امیر قراره سربازی بره .
    داخل کافه شد و روی صندلی نزدیک پنجره نشست .
    دستاش رو بهم قفل کرد و توی آهنگی که فضای کافه رو پرکرده بود غرق شده بود .
    آهنگ ” تویی انتخابم ” بهنام بانی بود که امیر رو توی فکر برده بود .
    – اگه دوسال دیگه انتخاب ریحانه نباشم .

    سرش رو به این طرف، اون طرف تکون داد تا از فکر بیرون بیاد .
    به بیرون از پنجره چشم دوخته بود .
    به درخت هایی که برف اون ها رو نقره گون کرده بود .
    به ماشین هایی که ترافیک درست کرده بودن .
    بالاخره ریحانه بعد از نیم ساعت وارد کافه شد و روی صندلی بغلی نشست .
    – امیر کار داشتی ؟
    کلی مقدمه چینی کرد ، از هزار راه وارد شد .
    بعد از حرف هاشون خیابون ها رو قدم می زدن تا به آرایشگاه برسن .
    خیالش راحت شده بود .
    توی ماشین ریحانه سرش رو از پنجره جدا کرد و خودش رو بغل امیر انداخت .
    – امیر من منتظرت می مونم .

    فردا صبح باید می رفت .
    بعد از خوندن نماز صبح لباس سربازی رو پوشید، بند پوتینش رو محکم بست و کوله ی خاکی رنگش رو هم روسی دوشش انداخت .
    بعد شروع کرد به آروم کردن مادری که با قرآن و کاسه ی پر از آب جلوی در وایساده بود تا یدونه پسرش رو بدرقه کنه .

    وقتی به ترمینال رسید یک ربعی به خاطر پنچری اتوبوس معطل شد .
    برف سنگینی از دیشب شروع به باریدن ، کرده بود .
    پالتوش رو پوشید، دست به سینه به صندلی تکیه داد.
    هنذرفری رو داخل گوشش گذاشت و چشماش رو بست .

    یک ساعتی از تهران فاصله گرفته بودن .
    تمام خاطراتش با آهنگ هایی که گوش می داد براش زنده می شدن .
    تمام حرف های مادرش توی گوشش رژه می رفتن .
    تمام قربون صدقه رفتناش .

    دوباره سوالی که بعضی وقت ها ذهنش رو مشغول می کرد، سراغش اومد .
    – اگه مامان و ریحانه رو دیگه نبینم ؟

    آهنگ رو قطع کرده بود.
    به درخت هایی که از کنارشون عبور می کرد چشم دوخته بود .
    به سفید بودن زمین ، به سروصداهایی که داخل اتوبوس بود .
    به پچ پچ های دونفر جلویی نگاه می کرد .
    چشماش گرم شده بود که یکهو پرت شدن اتوبوس به دره رو فهمید .
    همزمان با پرت شدن اتوبوس تمام مسافرها جیغ کشیدن .
    چشماش رو باز کرد .
    وقتش بود سوالی که ذهنش رو مشغول کرده بود دیگه واقعیت پیدا کنه .
    دوباره چشماش رو بست .

    میانگین امتیازات ۳ از ۵
    از مجموع ۴ رای
    • اشتراک گذاری
    • برچسب ها:
    https://www.sarzaminroman.com/?p=1541
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این مطلب

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • شایانعالی...
    • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
    • سلام۵ به بعد نیس...
    • علیدقیقا باهات موافقم...
    • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
    • Fatemehوای چه حیف!...
    error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.