| یکشنبه 25 مهر 1400 | 12:32
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • کلافه کلیدش را در قفل در انداخت. اه لعنتی هر چه کلید را می چرخاند در باز نمی شد. صدای باد پاییزی که زوزه کشان موهای خوش حالت خرمایی اش را به دشتی طوفانی تبدیل می کرد، روی اعصابش بود. بالاخره بعد از تعویض کلید، در را باز کرد و به شدت به هم کوبید. نگاه بی تفاوت و گذارایش سراسر خانه را از نظر گذراند. دود سیگار مالبرویش که هنوز در اتاق بود و مخلوط شده بود با عطر تلخ همیشگی اش، نشان از تنهایی این چند روزش داشت. کاناپه های ارغوانی فامش زیر انبوه کت و شلوار ها و کراوات هایش پنهان شده بودند. کیف لب تابش را روی یکی از همان کاناپه ها انداخت. کتش را دراورد و به طرفی پرتاب کرد. کلافگی در تک تک حرکاتش خود را به نمایش گذاشته بود. تند تند لباس ها را کنار میزد و زیر آن ها را نگاه می کرد. گویی دنبال چیزی می گشت که سکوت خانه و تنهایی اش را با آن پر کند. با دیدن کنترل تلویزیون کنار شیشه های ویسکی و آب جوی روی میز از جستجو دست کشید و به طرفش حمله ور شد. با ضرب کنترل را برداشت طوری که کنترل به شیشه اصابت کرد و تمام محتوایش روی تکه پیتزایی که از شب قبل هنوز روی میز مانده بود، ریخت و شیشه در یک آن روی زمین خورد شد و صدایش مثل پتک بر سرش فرود آمد. زیر لب لعنتی ای نثار این شب کذایی کرد که در همان لحظه صدای تلفن مانند ناخنی روی اعصاب مختشش چنگ کشید. دستی به ته ریش هایی که عامل جذابیتش بود کشید و نفسش را عصبی بیرون داد. تلویزیون را روشن کرد و به سمت تلفن گام برداشت که با برداشتن دومین گام صدای فریاد دلخراشش با صدای گوینده ی اخبار مخلوط شد. لنگ لنگان خود را روی کاناپه ولو کرد. چروک لباس ها در آن لحظه بی اهمیت ترین چیزی بود که می شد به آن فکر کرد. همان طور که سعی داشت شیشه را از پایش بیرون بکشد، صدای گوینده ی اخبار را می شنید که اعلام می کرد:”متاسفانه چندی پیش هواپیمای مسافر بری ای که تهران را به مقصد لندن ترک کرد سقوط کرد. لاشه ی هواپیما در نزدیکی…”
    دیگر چیزی نمی شنید. فقط صدای جر و بحث چند ساعت پیشش در فرودگاه با الهام در سرش اکو می شد:
    (-من نمی ذارم پسرم رو از من جدا کنی.
    -حضانت این بچه با مادرشه اون موقع که می خواستی طلاق بدی باید به فکر بچت می بودی. هر جا بخوام می تونم ببرمش)
    نگاهش در قاب عکس روی اپن که عکس سه نفره شان را در خود جای داده بود ثابت ماند. قطره اشکی از چشمان مشکی نافذ این مرد مغرور فرو افتاد. چشمانی که خیره بود، خیره ی خوشبختی ای که دیگر به خاطره ها پیوسته بود…

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۲ رای
    • اشتراک گذاری
    • 999 روز پيش
    • محدثه
    • 1,371 بار بازدید
    • 6 نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=1023
    لینک کوتاه مطلب:
    درباره محدثه
    متولد ۷ بهمن ۱۳۸۱ در تهرانرشته ریاضی-فیزیکفعالیت در حوزه های غیر از نویسندگی: مربی شافل _ طراحی-نقاشینویسنده ی رمان وانمود کن عاشقمی(مجازیش موجود نیست)
      نظرات این مطلب
      • سارا
        چهارشنبه 3 بهمن 1397 | 00:48

        خیلی خیلی حس هاش عالی، قشنگ آدم رو توی حس می برد
        فضا سازی عالی داشت

        • محدثه
          چهارشنبه 3 بهمن 1397 | 17:46

          ممنون از نگاه قشنگت جانا😍

      • Mahdie
        چهارشنبه 3 بهمن 1397 | 15:12

        فضا سازیت عالی بود و داستان ایده جذابی داشت.
        امیدوارم همیشه تو کارت موفق باشی♥

        • محدثه
          چهارشنبه 3 بهمن 1397 | 17:43

          قربونت برم عزیزم خیلی ممنونم❤

      • محدثه
        پنجشنبه 4 بهمن 1397 | 08:29

        ممنون عزیز دلم😍❤

      • محدثه
        پنجشنبه 4 بهمن 1397 | 08:34

        مرسی عزیزدلم❤😍

      نام (الزامی)

      ایمیل (الزامی)

      وبسایت

      درباره سایت
      سرزمین رمان
      سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
      آرشیو مطالب
      آخرین نظرات
      • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
      • سلام۵ به بعد نیس...
      • علیدقیقا باهات موافقم...
      • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
      • Fatemehوای چه حیف!...
      • Fatemehسلام عذر میخوام ادامه رمان پارا گذاری نمیشه؟؟؟؟؟؟؟...
      error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
      کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
      طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.