زود خود را برسان یلدا رفتاو به دنبال تو آمد اما تنها رفتدلش همچون قفس تنگ اناری بشکستخونش از سینه برون آمده و بالا رفتآسمان سخت به آغوش کشد یلدا رااوکه در حسرت گرمای همین سرما رفتنوبهاری دلش از سردی این غنچه گرفتکوله بر دوش از این حادثه ی فردا رفتشب و تاریکی و حافظ به دلم چنگ زدندسرّ سودای ...
- 1866 روز پيش
- ارغوان
- 2,101 بار بازدید
- یک نظر
روی نیمکت پارک نشسته بودم و ریزش برگهای پاییزی را نگاه میکردم. عمر من هم همانند این برگها، رو به پایان بود و باید کاری میکردم؛ نه برای خودم بلکه برای پسرکم که هشت سال داشت و بیخبر از گرفتاریهای من، مقابل چشمانم در حال تاب بازی کردن و سر خوردن بود. دلتنگش میشدم. به این فکر میکردم که بعد ...
- 1868 روز پيش
- لیلا مدرس
- 2,618 بار بازدید
- 2 نظر
بیا، من را حتما مییابی.شمع ها سوختهاند...خانه در تاریکی عمیقی فرو رفته است و من هنوز...پشت آن پنجره، منتظرت هستم.اگر یادت آمد، منی هستم، بیا!گل سرخی را که دوست داشتم هم با خودت بیاور.ولی...به آن خانهی قدیمی نرو.چیزی جز خرابه پیدا نمیکنی.آنجایی بیا که با هم آشنا شدیم.بین آن همه سنگ قبرهای مرده...بین آن همه روح های زنده...من را حتماً ...
- 1870 روز پيش
- ستایش نوکاریزی
- 2,262 بار بازدید
- ارسال نظر
میگویند عشق را فقط در چشمان یار میتوان دید و من دیدم.هر بار که آسمان چشمانت را دید زدم، دیدم.هر بار که برایم خندیدی، برق چشمانت را دیدم.هر بار که برایم اشک ریختی، زلالی اشکهایت را دیدم.عشق را دیدم.عشق را در تمام وجودت دیدم و به این باور رسیدم که تا چشمانم هست، نیازی به اثبات عشق نیست.چون تو هم، ...
- 1870 روز پيش
- لیلا مدرس
- 1,904 بار بازدید
- ارسال نظر
شهامت یعنی بهنامبعد از دو ساعت سفر، به فرودگاهِ مشهد رسیدیم.وقتی داخلِ تاکسی، از شیشهی سهگوش کوچکِ صندلی عقب، به محوطهی فرودگاه نگاه میکردم؛ حسابی از بزرگی فرودگاه و صدای وحشتناک هواپیماهایی که مو به تن آدم سیخ میکرد، خوف کرده بودم.پدرم که از ترس من خبر داشت، از خود نیشابور تا به اینجا من را دلداری میداد و از ...
- 1881 روز پيش
- مصطفی ارشد
- 2,007 بار بازدید
- ارسال نظر