تیامروزگاری در روستای دیزباد علیا، پسری زندگی میکرد که نامش بهداد بود. در نزدیکی خانهی بهداد یک قلعهی گِلی کوچک قرار داشت و او عادت داشت که هر شب، در کنار رودی که در چند قدمی قلعه بود بنشیند.یک شب در اوایل فصل بهار، به دیوار قلعه تکیه داده بود که آسمان و ماهِ زیبا را در بالای سرش تماشا ...
- 1905 روز پيش
- مصطفی ارشد
- 2,872 بار بازدید
- یک نظر
شهد شیرینبه اطرافم سر میچرخاندم و به دنبال سوژهی جدیدی برای عکس گرفتن بودم تا بهانهی تازهای برای غرولندهای خسروی درست نکنم.ناگهان میان آن همه ازدحام و هیاهوی بچهها، در آنطرف خیابانِ لادن، داخلِ پارک، واکنش جالب یک پسربچه با موهای فرفری، من را به خنده وادار کرد. خندهای که یک بخش از گذشتهی شیرین کودکیام را به یاد آورد.پسربچه ...
- 1913 روز پيش
- مصطفی ارشد
- 2,102 بار بازدید
- یک نظر
مهمانِ کوچک امام حسیننویسنده: مصطفی ارشدیادمه وقتی نه ساله بودم، با موهای فرفری و جثهی نحیفم، از وسط آدمبزرگها به زور خودم رو به جلوی صف، کنار خیابان میرسوندم تا که دستههای عزاداری امام حسین را ببینم.آخه میدونید! علاقهی زیادی داشتم که با لباس مشکی و زنجیر کوچیکم در اول صفِ هیئت باشم.ولی خُب! متاسفانه به خاطر همون جثهی کوچیک ...
- 1915 روز پيش
- مصطفی ارشد
- 2,347 بار بازدید
- 3 نظر
داستان کوتاه : گلهای به یغما رفتهنویسنده: مصطفی ارشداسم من دریاست. پاییز امسال که برگها رنگی شود و دانه دانه خودشان را به تنِ لخت خیابان بسپارند، تازه سنِ من دو رقمی میشود و به قول پدربزرگم برای خودم خانمی میشوم؛ میتوانم دیگر چایی درست کنم و صبحانه آماده کنم و از همه مهمتر اینکه قدِ من به اندازهی کابینتهای ...
- 1920 روز پيش
- مصطفی ارشد
- 2,197 بار بازدید
- 2 نظر
خورشید زندگی خودت باش.نویسنده: لیلا مدرساز خوشحالی، سر از پا نمیشناخت. بالاخره بعد از کلی درمان، دکتر به او اجازهی بارداری داده بود و این مطلوبترین اتفاق ممکن، طی این چند ماه اخیر بود. برای گفتن این خبر به مسعود، میبایست تا شب منتظرش میماند. باید هر چه زودتر او را هم در خوشحالی خود سهیم میکرد؛ با یک برنامهریزی ...
- 1925 روز پيش
- لیلا مدرس
- 2,686 بار بازدید
- 5 نظر