| پنجشنبه 9 بهمن 1404 | 02:25
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن
داستان کوتاه تقدیر تو را خواند به نویسندگی لیلا مدرس
  • داستان کوتاه تقدیر تو را خواند به نویسندگی لیلا مدرس قصه‌ای است از سرنوشتی که برایت رقم خورده و خواندنش خالی از لطف نیست.

    ما را در اینستاگرام دنبال کنید

    داستان کوتاه تقدیر تو را خواند – به ساده‌ترین شکل ممکن صورت خود را آراسته بودم؛ اما زیبا به نظر می‌رسیدم.

    شیک‌ترین لباسم را پوشیده بودم و عطر دوست داشتنی سعید را روی تمام وجودم، اسپری کرده بودم و آماده برای رفتن نزد سعید.

    تنها نگرانی‌ام، رنگ سفید کُتی بود که به تن کرده بودم. سعید رنگ روشن را نمی‌پسندید؛ اما خودش گفته بود که روز تولدم به بهترین شکل ممکن خود را بیارایم و با او دیدار کنم، چون سورپرایز ویژه‌ای برایم آماده کرده…

    دلنوشته‌ی دوست داشتم تمام دوست داشتنم را فریاد می‌زدم نویسنده زینب قشقایی

    دل را به دریا زدم و بی‌توجه به این مورد به خیال آنکه امروز بهترین روز زندگی‌ام می‌شود، راهی شدم.

    آدینه بود و پدر و مادرم هر دو خانه بودند. از آنها خداحافظی کردم و با قلبی سرشار از هیجان قدم به خیابان گذاشتم.

    جایی که قرار گذاشته بودیم، از خانه‌ی ما فاصله‌ی چندانی نداشت. کافه‌ی نزدیک پارک محل…

    یک ساعت قبل‌تر تماس گرفته بود و مرا به سوی خود فرا خوانده بود.

    گمان می‌کردم آن لحظه قرار است برایم لحظه‌ای تاریخی شود. امان از آمال و خیال باطل…

    از کنار پارک رد می‌شدم، هنوز به کافه نرسیده بود که به ناگه کسی از پشت شانه‌ام را گرفت.

    لحظه‌ای ترسیدم؛ اما بر خود مسلط شدم و آرام برگشتم. با دیدن سعید، لبخندم تا بناگوش باز شد، دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:

    – وای ترسیدم سعید! تویی؟!

    سعید لبخندی به نشانه‌‌ی خرسندی از دیدار من بر لب نداشت. اَبروانش چنان در هم رفته بودند که گویی قصد داشتند کمان آرش کمانگیر را به نمایش بگذارند.

    ناخواسته لبخند روی لبم محو شد، سعی کردم استرسی که آن لحظه تمام وجودم را در بر گرفته بود، به نمایش نگذارم و تپش‌های شدید قلبم را نادیده بگیرم. خودم را به آرامش دعوت کردم و با لحنی آرام پرسیدم:

    – چیزی شده؟

    سعید که کاملاً پیدا بود مسأله‌ای او را پریشان حال کرده و قصد برداشتن آن کمان ابروانش را ندارد با لحنی تند گفت:

    – این چه سر و وضعیه؟

    نگاهی ریز به اطراف انداختم خلوت بود، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

    – چشه مگه؟

    گویا این سخن من تیری بود که بر وسط پیشانی سعید برخورد کرده بود تا آن کمان برداشته شود. ابروانش را بالا داد و با تعجبی آمیخته با فشار روانی شدید طوری که فقط صدایش را خودم بشنوم، گفت:

    – چشه مگه؟! تو خودت رو به خَریت زدی، یا من رو احمق فرض کردی؟ یعنی تو نمی‌دونی من بدم میاد این شکلی بیرون بیای؟ اونم تنها؟

    داستان کوتاه خورشید زندگی خودت باش نویسنده لیلا مدرس

    حدسم درست بود، چیزی که نگرانش بودم، اتفاق افتاده بود. مِن مِن کنان گفتم:

    – خب… آخه… آخه تو خودت گفتی روز تولدت، واسه‌ت سورپرایز دارم گفتی بهترین لباست رو بپوش و آماده شو بیا، نگفتی؟ منم فقط به خاطر تو این‌جوری پوشیدم و اومدم وگرنه…

    اجازه نداد ادامه دهم، میان کلامم پرید، پوزخندی آمیخته با حرص به رویم زد و خیره به چشمانم پرسید:

    – تو واقعاً به خاطر من این لباسارو پوشیدی؟! اینجوری بزک دوزک کردی؟ مطمئنی به خاطر منه؟ من کِی تو رو این شکلی خواستم؟ تو انقد احمقی؟ یا من رو احمق فرض کردی؟!

    خنده‌ای عصبی کرد و کمی عقب رفت دستانش را باز کرد و ادامه داد:

    – نه… البته که من احمقم که فکر می‌کردم می‌تونم بهت اعتماد کنم، فکر می‌کردم می‌تونم درستت کنم. فکر می‌کردم انقد برات ارزش دارم که می‌فهمی منظورم از حرفام چیه… مشخصه که هنوز نفهمیدی من تو رو چجوری می‌خوام، بعد این همه وقت، هنوز نفهمیدی من چجور زنی می‌خوام. شایدم خودتو به نفهمی زدی… ها؟

    از شدت فشار صحبت‌های سعید، تمام وجودم به جوش آمده بود، اصلاً تاب شنیدن چرندیات سعید را نداشتم. عصبانی شده بودم و آن لحظه دلم می‌خواست کاری کنم تا به شدت به قول معروف حرصش را در بیاورم. سعید حق نداشت مرا احمق خطاب کند، آن هم چندین بار.

    ابروانم را چون خودش در هم کشیدم و با عصبانیت گفتم:

    – نه! احمق منم که بعد این همه مدت با تمام بد رفتاریات باز کنارت موندم! احمق منم که فکر می‌کردم قراره امروز رو واسه‌م یه روز خاص بسازی، البته که ساختی… تو… تو فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی هر وقت هر چی دلت بخواد می‌تونی بارم کنی و من خفه خون بگیرم… نخیر از این خبرا نیست…

     

    لحظه‌ای چشمم به ماشینی خورد که کنار خیابان نزدیک پل رابط بین خیابان و بوستان، پارک کرده بود. راننده‌ی داخل ماشین در حال صحبت کردن با موبایلش بود و اطراف را می‌کاوید؛ گویی منتظر کسی بود.

    در لحظه از شدت عصبانیت، ایده‌ای به ذهنم خطور کرد.

    سعید دهانش باز شده بود تا پاسخ مرا با مزخرفات خودش بدهد که میان کلامش پریدم و با لحنی تمسخر آمیز گفتم:

    – اصلاً خوب شد خودت فهمیدی که من به خاطر تو این لباسا رو نپوشیدم، آخه تو لایق این چیزا نیستی که، تو زیبا پسند نیستی…

    این را گفتم و به سمت ماشین چرخیدم و گفتم:

    – واسه دیدن اون اومده بودم نه تو… عمداً امروز رو انتخاب کردم واسه نشون دادنش که قبل از تو من سورپرایزت کنم…

    بدون هیچ توضیح اضافه‌تری، به سمت ماشین قدم برداشتم بدون آنکه که به عواقب کار حتی لحظه‌ای بیاندیشم.

    نزدیک ماشین که شدم بدون معطلی، درب ماشین را باز کردم و روی صندلی کنار راننده نشستم و با صدای نه چندان بلند و آمیخته با شرم سلامی کردم و انگشت اشاره‌ام را به مفهوم عدد یک نشانش دادم و گفتم:

    – ببخشید فقط یه دقیقه می‌شینم و زود میرم…

    راننده که مردی حدودا سی ساله به نظر می‌آمد، متعجب از کار من به صحبتش پشت موبایل ادامه داد:

    – نه نه، اشتباه می‌کنی کسی پیشم نیست، رهگذره… سارا… سارا…

    و بعد از آنکه مطمئن شد طرف مقابل قطع کرده، با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:

    – یعنی چی خانوم، برو پایین… رو چه حسابی بدون اجازه سوار ماشین مردم میشی؟ خجالت نمی‌کشی؟ برو پایین… ای بابا برو پایین… اشتباه گرفتی…

    باورم نمی‌شد که این حرکت من، چطور ذهنیت‌ بدی را در ذهن آن مرد ایجاد کرده بود.

    بدون توجه به مرد، به سمت سعید نگاه کردم. خشکش زده بود و از جایش تکان نخورده بود، نظاره گر من بود.

    آرام گفتم:

    – اشتباه فکر نکنین، الآن میرم پایین. نامزدم اونجا منتظره فقط…

    هنوز صحبتم کامل نشده بود که درب عقب ماشین باز شد و صدای زنی جوان به گوشم رسید که با کنایه گفت:

    – ببخشید مزاحم خلوتتون شدم…

    نگاهم را از سعید گرفتم و به سمت صدا چرخاندم. با چهره‌ی دختری خوش سیما که بهتر از من حسابی به خودش رسیده بود و بوی ادکلنش در همان لحظه ورود به ماشین تمام فضا را پر کرد، رودررو شدم.

    از شدت شرم چشمانم را بستم. نمی‌دانستم چه بگویم فقط برگشتم و سریع درب را باز کردم و پیاده شدم. فهمیدک که چه داستانی برای آن مرد و دوستش یا نامزدش پیاده کردم.

    چشمم به سعید خورد.

    به یکباره گویی تیر از تفنگ شلیک شود، سعید به سمت ماشین حرکت کرد. واقعاً خراب کرده بودم به قول معروف گند زده بودم.

    داستان کوتاه طعم بیسکوییت به نویسندگی بانوی اردیبهشت

    به سمت سعید د‌ویدم، لحظه‌ای ترس از اینکه نکند به خاطر این حرکت ناشیانه‌ام، سعید آسیبی به آن مرد و ماشینش برساند، به جانم افتاد و قبل از آنکه سعید به ماشین برسد من به او رسیدم.

    پشیمان شده بودم. خواستم برایش توضیح دهم که فقط از روی عصبانیت این کار را کردم؛ اما اجازه نداد و با سیلی محکمی که روی گونه‌ام نشاند، مرا نقش بر زمین کرد.

    باور اینکه سعید دست روی من بلند کرده، برایم سخت بود. این هم به پرونده‌ی بدرفتاری‌هایش اضافه شد.

    دستم را روی گونه‌ام گذاشتم و مات و مبهوت سعید را نگریستم. دهانم بسته شده بود و اشک‌های ناخواسته‌ی من نه برای زخمی که روی گونه‌ام ایجاد شده بود، بلکه برای زخمی که در قلبم پدیدار شده بود، پهنای صورتم را پر کرده بود.

    دهانش را باز کرد و در حالی که انگشت اشاره‌اش سمت من بود گفت:

    – تقصیر منه که تو رو آدم حساب کردم، تو لیاقت منو نداری، لیاقت خانواده‌مو نداری، تو یه آشغالی، یه بی پدر و مادر بی‌خانواده…

    میان صحبتش از حرص به ناگه لگدی به ساق پایم کوبید، از شدت درد با دو دست ساق پایم را گرفتم و میان کلامش فریاد زدم:

    – نکن آشغال…

    اما توجهی نکرد، ادامه داد:

    – دیگه همه چی تمومه، فک کردی با این کارت به راحتی اینجا ولت می‌کنم و میرم؟ آره سوپرایز داشتم برات که توی احمق نفهمیدی، بهت گفتم طبق سلیقه‌ی من بهترین لباستو بپوشی و آرایش کنی و بیای که ببینم چقد منو می‌شناسی.

    و در حالی که پایم را گرفته بودم و از درد به خود میپیچیدم لگد بعدی را حواله‌ی صورتم کرد و من از شدت درد فریاد کشیدم و روی زمین رها شدم…

    سعید گویا صحبت‌هایش تمام نشده بود و هدفش این بود که مرا نقش زمین کند و ادامه دهد:

    – خواستم ببینم لایق این هستی که برات صَدَم رو بذارم؟ اما دیدم نه بابا تو اصلاً آدم نیستی… حلقه‌اش را در آورد و محکم روی زمین پرت کرد و گفت:

    – اینم سورپرایزت حنا خانوم! تولدت مبارک! برو با یکی آشغالتر از خودت ببینم به کجا می‌رسی؛ اما این قضیه همین‌جا تموم نمیشه، من بیچاره‌ت می‌کنم، فقط صبر کن و ببین…

    آن‌قدر شوکه شده بودم که نمی‌فهمیدم اطرافم چه خبر است، گیج و منگ به زمینی که سرم روی آن آرام گرفته بود، خیره شده بودم.

    در حالی که طعم شوری خونی را که در دهانم جاری شده بود، مزه مزه می‌کردم، سرم را چرخاندم طوری که بتوانم چهره‌ی خشمگین سعید را ببینم.

    هیچ چیز نمی‌شنیدم. فقط اشک‌هایی را که بدون اِذن من صورتم را خیس کرده بودند، حس می‌کردم. نفهمیدم چقدر در این حال بودم که صدای آشنای پدرم به گوشم رسید:

    – کثافت آشغال! زورت به دختر من رسیده؟ به چه حقی دست رو دختر من دراز کردی؟! می‌شکنم دستی رو که رو دختر من دراز بشه…

    سرم را سمت صدا چرخاندم و در کمال تعجب سعید را در میان دستان پدرم دیدم.

    سعید گویی ترسیده بود…

    پدر کاملاً خشمگین، یقه‌ی سعید را گرفته بود آن لحظه نمی‌دانستم پدر کاری کرده یا نه؛ اما با دیدن خونی که از گوشه‌ی لب سعید بیرون زده متوجه شدم گه پدرم گوشه‌ای از انتقام مرا از او گرفته…

    عجب پدری داشتم! چون کوه پشتم بود. چشمش به من که خورد، سعید را روی زمین پرت کرد و سمت من آمد. حال و روز مرا که دید خواست برخیزد ‌و سمت سعید برود که دستش را گرفتم و آرام گفتم:

    – بابا… ولش کن.

    پدرم آرام ولی با حرص گفت:

    – چی شدی بابا… خوبی؟ پدرشو در میارم صبر کن، پلیس داره میاد، کاری می‌کنم تا آخر عمرش یادش نره با کی در افتاده با دختر من این‌جوری رفتار کردن، آخر عاقبت خوشی نداره براش.

    در همین حین صدای سعید بلند شد:

    – آره برو جمع کن دختر خرابت رو، نقشه‌تون نگرفت منو تو دام خودتون بندازین…

    سعید رسماً کمر همت برای ریختن آبروی من بسته بود.

    به اطراف نگریستم. جمعیتی مشغول تماشای ما بود. نگاهم را سمت ماشینی که با رفتن داخلش چنین داستانی به پا کرده بودم، چرخاندم.

    همان مرد گوشی به دست، به تنهایی، کنار ماشینش ایستاده بود و نظاره‌گر بود. نگاهش که به نگاهم گره خورد، از شرم نگاهم را به زمین دوختم و سری به نشانه‌ی شرم و تاسف تکان دادم.

    گویا برای او هم دردسر درست کرده بودم.

    پدرم دستم را گرفت و تلاش کرد بلند شوم به کمکش ایستادم؛ اما نفهمیدم چه شد. چشمانم سیاهی رفت و دیگر هیچ نفهمیدم.

     

    با کشیده شدن دست نوازشگری روی سرم، چشمانم را باز کردم.

    سرم را سمت نوازشگرم چرخاندم و چهره‌ی پر از آرامش مادرم را که به لبخندی مزین شده بود، دیدم. لبخندی به رویش زدم و خواستم از جایم برخیزم که مادرم اجازه نداد و گفت:

    – دراز بکش مادر، بذار سر حال بشی، بعد بلند شو…

    سردرد بدی داشتم و همان حالت را ترجیح دادم. کمی از درون سرما را حس می‌کردم. نفهمیدم چه مدت زمانی را در این حال بودم.

    به سِرومی که بالای سرم بود، نگاهی انداختم و بعد رو به مادرم گفتم:

    – از کِی اینجام؟ چی شده؟ بابا کجاست؟

    مادرم با همان لبخند، به ارامی گفت:

    – نگران نباش مادر، چیزی نیست، خوب میشی، بابا هم الان میاد. صبح آوردیمت بیمارستان دارو آرام‌بخش هم بهت زدن، گفتن چون سرت ضربه سنگین خورده، باید یه شب تحت نظر بمونی…

    بعد از کمی مکث ادامه داد:

    – بشکنه قلم پاش که این بلا رو سرت آورد… زنگ زدم به مادرش و هر چی از دهنم در اومد بهشون گفتم. آدمای بی لیاقت، تازه از پسرشون دفاع هم می‌کردن…

    نیم خیز شدم، سوالات زیادی ذهنم را درگیر خود کرده بود، با استرس پرسیدم:

    – الآن سعید کجاست؟ مامان باباش چی گفتن؟ اصلاً بابا یهو از کجا پیداش شد؟

    – سعید بازداشته، بابات ازش شکایت کرد و گفت که گذشت هم نمی‌کنه. ظاهراً صبح گوشیتو تو ماشین یه بنده خدا جا گذاشتی، بابا زنگ زده بود بهت که بگه کیف پولت رو جا گذاشتی، اما یه مرد غریبه جواب میده، اون بنده خدا هم که داشته تماشاتون می‌کرده، گوشی رو سریع جواب میده و میگه که بابا خودشو برسونه و بابا هم سریع زد بیرون به منم چیزی نگفت.

    همان مردی را می‌گفت که بی‌اجازه سوار ماشینش شده بودم، آن‌قدر هول کرده بودم که کیفم را داخل ماشینش جا گذاشته بودم. حتی نفهمیدم آن دختر چه شد. به قول مادر، آن بنده‌ی خدا در قبال کاری که جز دردسر برایش چیزی نداشته، در حقم خوبی کرده بود.

    سرم را پایین انداختم، عجیب حس گناه و پشیمانی داشتم!

    دانلود رمان فایتر جلد 1 ( جنگجوی سیامی )نویسنده مرضیه باقری ده بالایی

    گمان می‌کردم به خاطر کار ناشایست من، این اتفاق افتاده و حس می‌کردم شاید حق سعید چنین رفتاری نبوده، به خاطر کار بی‌عقلانه‌ی من دو رابطه خراب شده بود، آرام گفتم:

    – آخه مامان من یه کاری کردم که باعث شد سعید عصبی بشه… کاش بابا شکایت نمی‌کرد ازش…

    مادرم اخمی کرد و گفت:

    – نه لایقشه، دیگه این حرف رو نزنیا… اصلاً هم تقصیر تو نیست، سعید کلاً یه روانیه؛ حتی سابقه‌ی بستری تو تیمارستان رو داره، یعنی خدا بهمون رحم کرد اگه زنش می‌شدی چه بلایی سرمون میومد؟ خدا رحم کرد به خدا! هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست مادر!

    متعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:

    – تیمارستان؟ از کجا فهمیدین؟

    مادرم کمی خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد و گفت:

    – بابا تو کلانتری متوجه شد، ظاهرا سابقه‌ی شکایت داشته، از نامزد سابقش…

    داستان برایم جالب و غم انگیز شده بود. دیگر نتوانستم نیم خیز بمانم، روی تخت نشستم ‌ گفتم:

    – نامزد سابق؟ مطمئنین؟ پس این همه ادعای عشق و عاشقی داشت این آدم، همه‌ش الکی بود؟

    ناخواسته بغض کردم و خود را به آغوش مادرم انداختم.

    مادرم کلی دلداری‌ام داد که خدایت را شکر کن بابت فهمیدن چنین مسائلی و…

    داستان کوتاه اعتراف کاراگاه میامی نویسنده پویا علی بخشی

    واقعاً تقدیر و سرنوشت آدمی چیزی نیست که خودش برای خودش بنویسد و رقم بزند.

    در واقع تک تک قدم‌هایمان در مسیر تقدیرمان پیش می‌رود.

    آن روز تقدیر مرا فراخوانده بود تا یار و یاور همیشگی خود را از میان میلیاردها آدم روی کره‌ی زمین پیدا کنم.

    گویا آن روز تقدیر و سرنوشت شگفتانه‌اش را برایم آماده کرده بود، نه سعید!

    هدیه‌ی آن روز برای من از زیباترین و خاص‌ترین هدیه‌‌های روزگار بود.

    همان مردی که من آن روز سوار بر مرکبش شدم و آن قصه را برای خود رقم زدم، سال‌هاست که مرد زندگی‌ام شده و مرا بر مرکب خود نگه داشته.

    مردی که آن روز بسیار نگران بر هم خوردن رابطه‌اش با نامزدش بودم، امروز کنار من و دخترک شیرین زبانمان برایم بهشت را ورق زده…

    تقدیر تو را خواند تا به من بفهماند زندگی آن‌قدر هم بی‌رحم نیست تا تو را در میانه‌ی راه رها کند، فقط کافی است قدم برداری تا تقدیر برایت بخواند…

    چه امتیازی میدید به این پست

    میانگین امتیازات ۴ از ۵
    از مجموع ۳ رای
    • اشتراک گذاری
    تبلیغات
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    معادله امنیتی رو بنویس تا بدونم ربات نیستی *-- بارگیری کد امنیتی --

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • سجاد رشیدیسلام بنده تست کردم لینک مشکلی نداره...
    • رمان خون درجه ۱سلام ببخشید جلد دوم فایتر هنوز منتشر نشده ؟...
    • Mahyyaسلام ببخشید نمیتونم دانلود کنم چرااا...
    • پریسلام چطور میشه این کتاب را تهیه کرد و خوند؟ من هرچقدر روی لینک دانلود میزنم نمیا...
    • فاطمهسلام هنوزم داری؟...
    • آرتینرمان خیلی خوبیه ولی به نظرم نسترن قربانی شد...
    برای ارتباط با مدیر سایت و انجمن با آیدی تلگرام @sarzaminromanSupportدر ارتباط باشید با تشکر
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.