


ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
داستان کوتاه فراموشت نکردم همهمه و سرو صدا عجیب برایم آزاردهنده بود. از خواب بیدار شده بودم و با موجی از اصوات روبهرو شده بودم.
درب اتاق بسته بود و گویی پشت این اتاق خبرهایی بود.
اتاق برایم آشنا بود؛ گویی سالها را آنجا گذرانده بودم. حس عجیبی داشتم! حس آشنایی و غربت!
چطور در این آشنای مطلق، حس غریبی داشتم؟!
پتوی سبز رنگی را که تا کمرم کشیده شده بود، کنار کشیدم، نگاهی به اطراف انداختم. اتاق نیمه تاریک بود.
نگاهم به پردهی ضخیم صدری رنگی که کل پنجره را پوشانده بود، افتاد؛ حتی اجازهی عبور ذرهای نور به داخل اتاق را نمیداد.
به شدت دلم گرفت؛ پاهایم را سمت لبهی تخت کشاندم، گویی تمام تنم کوفته شده بود، به سختی از تخت پایین آمدم و خود را کنار پنجره رساندم.
صدای ضرب آهنگ و کِل کشیدن زنان و خندهی کودکان به قدری از نزدیک به گوشم میرسید که گویی داخل ساختمان مراسمی بر پا بود.
چه خبر بود؟
آرام گوشهی پرده را گرفتم و آن را کنار کشیدم. نور چراغهای رنگی رنگی داخل حیاط، لحظهای آرامش چشمانم را گرفت. با پشت دست، پلکهایم را نوازش دادم و به حیاطی که رفت و آمد آدمهایش از گوشه و کنار آن چشمگیر بود، خیره شدم.
از درون بیقرار بودم و حس ناخوشایندی داشتم. گویی آنجا را میشناسم. مکانی آشنا اما غریب!
نگاهم را به چراغانی داخل حیاط چرخاندم. گویی عروسی بود و من خبر نداشتم؛ اما عروسی چه کسی؟!
چشمهایم را تنگ کردم تا بتوانم بهتر چهرهی آدمهایش را بنگرم.
داستان کوتاه رفیق به نویسندگی حمیرا خلج
عجیب بود! چهرهها همه برایم آشنا بودند و غریب!
حال خود را نمیفهمیدم… چه اتفاقی افتاده بود؟ ذهنم گویی در حال بارگذاری خاطرات بود و نمیتوانست تا بارگیری کامل، چیزی دستگیرم کند.
زنان با لباسهای فاخر و درخشندهشان، در حال دست زدن و کِل کشیدن و مردان کت و شلوار پوشیده مشغول پایکوبی، کودکان هم که میان آن همه زن و مرد به این سو و آن سو میدویدند و میخندیدند.
پیدا بود که جشنی بر پاست.
چطور چنان جشنی بر پا بود و من با این حال زار، از رختخواب جدا شدهام؟
به دنبال چهرهای آشنا، تمام آدمها را دید زدم. گوشهی کناری حیاط، آنجا که موزاییکهای سادهی حیاط به باغچهی کوچکی وصل میشد، با تزئینی متفاوت و رنگینتر، با تورهای آویزان شده به چشمم خورد.
لحظهای چشمانم نظارهگر مردی شد که با کت و شلوار طوسی رنگ، آراسته و شیک، کنار زنی سفیدپوش با موهایی صاف که تنها با گلسری از جنس مروارید مزین شده بود و زیبا به نظر میرسید، ایستاده بود.
داستان کوتاه شب چهاردهم به قلم فروغ.سین
با دیدن مرد، اشکی ناخواسته از گوشهی چشمم جاری شد.
آن مرد، همانی بود که تمام این مدت را غریبانه با او سپری کرده بودم؛ همانی که با تمام تلاشش برای اثبات همسریاش، نتوانستم به حریم خصوصی خود راهش دهم.
با دست اشک جاری شده را پاک کردم و پرده را رها کردم.
نمیدانم چرا؛ اما آن لحظه گویی پیمان خنجری برداشته و بر قلب فروپاشیدهام، فرو کرده بود.
روی لبهی تخت نشستم. چشمانم را بستم، گویی مغزم بارگیری را به اتمام رسانده بود، در لحظه، حجم سنگینی از خاطرات بر سرم هجوم آورد.
عجیب بود! باور نمیکردم. چه شده بود؟
به سرعت از تخت پایین آمدم و سمت پریز برق رفتم. کلید برق را برای روشن شدن لامپ اتاق، فشردم و به اطراف نگریستم.
اتاق را میشناختم؛ اتاقی بود که من و پیمان شبها را صبح میکردیم.
دیوانهوار سمت تابلویی رفتم که روی زمین کنار تخت، پشت و رو به دیوار تکیه داده شده بود.
آنرا برگرداندم و با دیدن خود و پیمان کنار هم در لباس عروس و دامادی، غافلگیر شدم.
همه چیز را به یاد میآوردم. روز عروسی،
خوشحالی وصف نشدنی من و پیمان برای وصال بعد از چندین سال، فریادهای شادی پیمان و اشکهای شوق خود را به وضوح لمس میکردم.
تمام آن دو سال زندگی زناشویی را مو به مو به خاطر میآوردم. گویی همه چیز بر سرم آوار شده بود.
اشکها همچون بارانی پهنای صورتم را در بر گرفته بود و بیصدا میگریستم.
من به واقع زن پیمان بودم؛ اما آن لحظه پیمان کنار زنی دیگر با آن حال و روز چه میکرد؟
با دست اشکهایم را پاک کردم و به سمت در رفتم. دستم را سمت دستگیرهی در بردم و به قصد باز شدن، آن را چرخاندم.
داستان کوتاه آرزویی که آ رزویم نبود نویسنده لیلا مدرس
در را به آرامی باز کردم و از اتاق خارج شدم. داخل راهرو کسی نبود؛ گویی همه آن پایین داخل حیاط میان سور و ساط جشن بودند.
آرام آرام قدم برداشتم و خود را به راه پله رساندم.
پایین پلهها گویی رفت و آمد زیاد بود. یکی میآمد، یکی میرفت، یکی میخندید و دیگری پچپچوار در گوش آن یکی سخنی میگفت.
خواستم قدمی روی پلهها بگذارم که به ناگه کسی از پشت سر صدایم کرد:
داستان کوتاه فراموشت نکردم
– چی کار میکنی پریسا؟ کجا میری با این سر و وضع؟
قَدَمم را برگرداندم، سرم را چرخاندم و مریم را پشت سر خود دیدم. متعجب نگاهش کردم و گفتم:
– اینجا چه خبره مریم؟ چه خبره؟ بگو که دارم خواب میبینم…
مریم نزدیکتر شد، دستم را گرفت و گفت:
– خواب؟ منظورت چیه؟ مگه تو خبر نداشتی؟
بغض کرده گفتم:
– مریم… تو دیگه چرا؟ تو چرا به این بازی تن دادی؟
مریم متعجب نگاهم میکرد، گفت:
– چه بازیای؟ چی داری میگی؟
در حالیکه اشکی از گوشهی چشمم پایین میچکید گفتم:
– حقم این نبود مریم، این نبود که دو سال دووم نیارین و برین به این سرعت، واسه پیمان زن بگیرین.
لحظهای مکث کرد و لبخندی آمیخته با شیطنت، تحویل چشمان کنجکاو و غمگین من داد. دستم را کشید و مرا سمت اتاقم هدایت کرد و گفت:
– شلوغش نکن، بیا برو تو اتاقت تا آخر شب هم بیرون نیا، زشته، کسی نبینه تو رو… به دختره قول دادیم که تو اتاقت میمونی و بیرون نمیای…
با رفتارش خشمم را برانگیخت، دستم را از دستش بیرون کشیدم و در حالی که نمیخواستم حرفش را باور کنم، با عصبانیت گفتم:
– چی داری میگی تو؟ اصلا واقعا اینجا چه خبره؟ جدی جدی…
داستان کوتاه فراموشت نکردم
مریم نفسش را به شدت بیرون داد و اجازه ادامهی صحبتم را نداد، گفت:
– بیا برو تو اتاقت تا کسی نفهمیده… اصلا سر و وضع خودتو دیدی؟ زشته اینجوری کسی ببینَتِت… مگه خودت اینو نمیخواستی؟
در لحظه یاد صحبتهای خودم افتادم. صحبتهایم با خانوادهی پیمان، چه با اطمینان سخن گفته بودم، بدون حتی لرزش قلب:
– من مشکلی ندارم با این قضیه، هر کاری دوست دارین بکنین، آقا پیمان قرار نیست به خاطر من زندگیش رو نابود کنه…
و رو به پیمان با جدیت گفته بودم:
– مطمئن باش قضاوتت نمیکنم؛ حتی اگه همه چیز یادم بیاد.
چه گفته بودم، از دست خودم به شدت عصبانی بودم، اما از پیمان عصبانیتر…
حال که همه چیز را به خاطر میآوردم، چطور پیمان را مورد قضاوت قرار ندهم؟
با عصبانیتی آمیخته به بغضی سنگین، گفتم:
– یعنی به همین راحتیه کنار گذاشتن من؟
این را گفتم و به سمت پلهها برگشتم که مریم فریاد زد:
– دو ساله اجازه نمیدی حتی بهت دست بزنه، میخواستی چیکار کنیم دیگه؟ پیمان داشت ذره ذره آب میشد، اونم یه مَرده، نمیتونه منتظر بشینه ببینه که تو کِی خوب میشی.
بچهت مادر میخواد، نه کسی که حتی نمیخواد نزدیکش بشه… حتی غریبهها هم به حال اون بچه زار میزنن؛ اما تو حتی نگاش نمیکنی؟
صحبت از بچه میکرد. یاد دخترکی افتادم که بارها مرا “مامان” صدا کرده بود.
دستم رو روی پیشانیام که گویی یک نفر با مشت بر آن میکوبید، گذاشتم. آخ گویان به دیوار تکیه زدم.
– آخ آخ آخ…
نگاه پر اشکم را به سمت مریم دوختم و با صدایی که اندوه از آن میبارید، گفتم:
– مریم… من… من و پیمان تو این لحظه همه چیزمون رو باختیم.
این را گفتم و به سمت اتاق رفتم.
باور نمیکردم که انقدر از کاری که خودم با آن موافقت کرده بودم، ناراحت شوم.
من آن لحظه با دیدن پیمان کنار آن زن، تمام خاطراتی را که دو سال تمام، به فراموشی سپرده بودم، به یاد آوردم.
گویی منتظر تلنگری بودم؛ اما چطور ممکن بود؟
روی لبهی تخت نشستم و به نقطهای خیره شدم. به گذشته برگشتم. تمام خاطراتم را از درون لمس میکردم؛ حتی لحظهی در آغوش گرفتن دخترکم آن لحظه که به دنیا آمد. در لحظهای، تمام احساسات مادری در قلبم رخنه کرده بود، من چطور مادری بودم؟
من نه تنها پیمان را دو سال بدون همسر رها کرده بودم، بلکه دخترکمان هم دو سال تمام بی مادر مانده بود.
مریم حق داشت؛ من حتی با آن دخترک پنج ساله نتوانستم ارتباط بگیرم. تمام نگاههای ملتمسش را بی پاسخ گذاشتم.
در تمام دو سالی که گذشت، حتی ذرهای در وجود خود مهر مادری نسبت به آن دخترک پیدا نکرده بودم.
این چطور ممکن بود؟ مگر عزیز دلم نبود؟ مگر پارهی تنم نبود؟
آهی از سر ندامت کشیدم و از جایم بلند شدم.
به سمت کمد رفتم و لباسهایم را عوض کردم. باید آنجا را ترک میکردم. من دیگر جایی در آن خانه نداشتم.
گیج شده بودم و هیچ چیز را درک نمیکردم. در آن لحظه، شوک به خاطر آوردن تمام خاطرات به اندازهی همان لحظهای که متوجه شده بودم هیچ چیز را به خاطر نمیآورم، برایم زجر آور بود.
حس غربت در جایی که سالها آشیانهام بوده، عجیب عذابم میداد.
یاد منزل پدریام افتادم که در شهری دیگر بودند. وسیلههایم را جمع کردم. نمیتوانستم جایی بمانم که پیمان دست زنی دیگر را لمس کرده.
درست است که من دو سال عذابشان دادم؛ اما لایق آنطور ترد شدن نبودم.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم. صدای همهمه و موسیقی دیگر به گوشم نمیرسید. آرام در را باز کردم و خواستم از در بیرون بروم که پیمان را مقابل خود دیدم.
آن لحظه با دیدن پیمانی که میشناختمش، قلبم عجیب به تپش افتاده بود. گویی برای اولین بار عاشق شدهای…
با آن دُرهای سیاه و جذابش چنان نگاهم میکرد، گویی تازه کشفم کرده…
با آن هیکل چهارشانهاش قدم جلو گذاشت و به من نزدیکتر شد. نگاهم را از آن سیاهیهای براق گرفتم و به عقب قدم گذاشتم.
نمیدانستم چه کنم. آرام گفتم:
– برو کنار، میخوام برم.
صدای نفسهایش اتقدر واضح به گوشم میرسید که گویی در آغوشش بودم. در حالی که چند قدمی از او فاصله داشتم. با صدایی آغشته به خشم گفت:
– دو ساله دارم با همه چیزت کنار میام، اون وقت به همین راحتی میخوای بری؟ بری که چی رو ثابت کنی؟ مگه تو خودت اینو نخواستی؟ ها؟ مگه تو خودت نگفتی…
لحنش را تغییر داد و با لحنی که تقلید حرف مرا میکرد، گفت:
– آقا پیمان برو زن بگیر، کنار من عذاب نکش، من یه آدمم که انگار تازه متولد شدم و اگه حسی بهت داشتم باید تو این دو سال برمیگشت… ها؟
و من در حالی که به شدت عصبانی بودم، بدون درنگ با فریاد گفتم:
– آره… اون من بودم که گفتم، اصلاً گفتم که گفتم…من تو رو به یاد نمیاوردم، تو که منو میشناختی، میدونستی زنتم، تو چرا قبول کردی، چرا صبر نکردی تا شاید…
اصلاً تو باید به همین راحتی میرفتی یکی رو میاوردی جای من، کنار خودت؟ اونم وقتی که من هستم؟ هیچ میفهمی چی کار کردی؟!
به ناگه پیمان خلق و خویش تغییر کرد. گویی خشمش نمایشی بوده و نمیتوانست خودش را کنترل کند و شروع به خنده کرد.
آنچنان بلند بلند میخندید که صدایش کل خانه را برداشته بود.
مات و مبهوت نگاهش میکردم. چرا میخندید؟
گفتم:
– به چی میخندی؟ تو حالت خوبه؟ پیمان… یعنی انقد حال و روز ما خنده داره؟!
پیمان با دست شکم خود را گرفت و سعی بر کنترل خود داشت. با همان خنده، خرده خرده گفت:
– چند روز پیش، انقد جدی بودی واسه زن گرفتن من که دیگه باورم شده بود، درست نمیشی… الان اصلاً باورم نمیشه که تو همون پریسای خودمونی که برگشته…
انگشت اشارهاش را زیر چانهاش گذاشت و به زمین خیره شد، کمی به فکر فرو رفت و با لحنی آرام گفت:
– یعنی حسادت زنانه انقد کارسازه، چرا زودتر به عقلم نرسید، خودم اینکار رو بکنم؟
با دست محکم به آرنج دستش کوبیدم طوری که تعادلش را از دست داد و به سختی خودش را کنترل کرد تا صاف بایستد.
گفتم:
– چِرت نگو… برو کنار، میخوام برم.
داستان کوتاه فراموشت نکردم
در لحظه دستم را گرفت و مرا به آغوش خود کشید. متعجب از حرکتش، بدون هیچ ممانعتی، خود را در آغوشش آرام جای دادم. در حالی که آرام موهایم را نوازش میکرد، گفت:
– خوشحالم، خیلی خوشحالم که برگشتی پریسا… داشتم ناامید میشدم؛ اما هیچ وقت فراموشت نمیکردم این رو مطمئن باش…
بوی تنش عجیب دیوانهام کرده بود، دلم حسابی برای پیمان تنگ شده بود و خبر نداشتم.
به ناگه یاد آن زن کنارش افتادم، به سرعت او را از خود دور کردم و عقب رفتم، با انگشت به سمت پنجره و بیرون از آن اشاره کردم:
– آره قشنگ معلومه که داشتی ناامید میشدی… به نظرم بهتره زودتر بری پایین تا کسی سراغتو نگرفته…
و با دهان کجی به تقلید از پیمان گفتم:
– فراموشت نمیکردم، آره جون خودت!
همان لحظه در اتاق به آرامی باز شد و سر کوچک دخترکم نمایان شد. با آن لباس و آرایش موهای لختش عجیب زیبا شده بود.
– مامان…
دو سال تمام از وجود دخترکم لذت نبرده بودم و غریب شده بودم برایش… روی زمین نشستم. آن لحظه با تمام وجودم، دخترکم را میخواستم، بوییدن تنش را میخواستم. نوازشش را میخواستم و بوسیدن تک تک سلولهای تنش را…
دو سال دوری در عین نزدیکی، آنقدرها هم کار سادهای نبود.
دستانم را باز کردم و با لبخندی آغشته به بغض او را به آغوشم فرا خواندم. با خوشحالی که تمام صورتش را در بر گرفته بود، خود را در آغوشم انداخت و با لحن کودکانهاش گفت:
– مامان خودمی مگه نه؟! عمه گفت خوب شدی مامان…
در حالی که سعی در مخفی کردن بغض پشت گلویم داشتم، گفتم:
– آره دخترم، آره…
آنی که او را غرق در بوسهها و نوازشهایم کرده بودم، صدای پیمان به گوشم رسید:
– خوش اومدی پریسا جان، خوش اومدی.
نمیدانم چقدر گذشت از بوییدن و لمس دخترکم که پیمان با لحنی ارام و دلنشین گفت:
– حالا دیگه پاشو، آماده شو که امشب مراسم عقد داداش کوچیکه است. احسان خوشحال میشه پریسای خودمون رو ببینه… خوشحال میشه ببینه تو چنین شبی، پریسای من برگشته…



























