| چهارشنبه 5 آبان 1400 | 00:41
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • زغال های نیمه سوخته توی پیپ حلبی یهو زبانه کشید و زن را چند قدم به عقب راند.چادر روی شانه اش سر خورد و نگاه مرد به سینه ی بلورین زن لغزید.
    زن بلافاصله خودش را جمع کرد .مرد تخته ها را توی پیپ حلبی انداخت و گفت : اسمت چیه ؟
    زن سرش را بالا گرفت و گفت : سایه
    مرد به آسمان نگاهی انداخت قطره های ریز باران مشغول باریدن بودند . چند تخته ی دیگر داخل پیپ انداخت و گفت :
    اینجا قیمت ها فرق داره و جنس آدم ها همچنین
    ملتفتی؟؟
    زن جواب داد: نه
    مرد یقه ی ژاکتش را کیپ کرد و گفت : منظورم این اگه می خوای فقط اسپند دود کنی باید بری دو چهار راه بالاتر
    اگه می خوای فال بفروشی و شیشه ی ماشین پاک کنی …یه چهار راه بالاتر
    اما …
    اما اگه می خوای خرجت با دخلت جور در بیاد باید واسه من کار کنی ….
    کار سختی نیست و پول زیادی توش ولی یه نمه خلاف…
    زن نگاهش را درون چشم های مرد دوخت با لحنی که حرف درونش را بر ملا می کرد گفت :
    من دنبال کار خلاف نیستم…
    ..اگه زلزله نمی اومد
    اگه…
    مرد وسط حرف زن پرید و گفت:
    شوهر و بچه ات مردند خب خدا بیامرزشون
    ولی حالا اینجایی
    غیر از این ؟؟
    زن سرش را به علامت تایید پایین انداخت
    سرعت باران هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.
    مرد با ضربه ی پا پیب را به سمت شیروانی یکی از مغازه ها هل داد و یک نایلون کوچک سفیدی را نزدیک پای زن انداخت و گفت : بدون اینکه توجه کسی را به خودت جلب کنی این بسته را بردار و ببر بده به اون زن …که کنار جدول، پارک کرده …همون سمند مشکی
    زن نگاهی به اطراف کرد با تردید بسته را زیر چادر پنهان کرد و آرام آرام به سمت سمند رفت و چند ضربه به شیشه ی ماشین زد.
    با پایین آمدن شیشه، موجی از دود سیگار به صورت یخ زده ی باران هجوم آورد.
    زن صورت کشیده با چشمان سیاهی داشت ، موهای بلوند رنگ کرده که قسمت جلو را کاملا از شال بیرون گذاشته بود. با تعجب به سایه نگاهی انداخت و
    با صدای لرزان گفت : تو ساقی جدیدی؟
    سایه بدون اینکه جوابی بدهد نگاهی به صندلی عقب ماشین کرد .پسر بچه ی به خواب رفته بود و در دستانش هواپیمایی کوچکی بود.
    ناگهان به یاد پسرش افتاد که آرام و بی صدا زیر آوار به خواب رفته بود.
    زن ازداخل داشبورد چند تا اسکناس در آورد.
    سایه نگاهی به پسر و بسته کرد و با سرعت به سمت پیاده رو دوید.
    مرد که از دور مراقب رفتار سایه بود با عصبانیت به دنبالش دوید.
    باران شدید می بارید .چادر خیس شده بود و به اندام لرزانش چسبیده بود.
    مرد فریاد میزد و بد و بیراه می گفت .
    زن دیگر لابلای جمعیت گم شده بود

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۲ رای
    • اشتراک گذاری
    • 1099 روز پيش
    • معصومه
    • 1,322 بار بازدید
    • 9 نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=400
    لینک کوتاه مطلب:
    درباره معصومه
    معصومه سلیمی بنی هستم ساکن شهرکرد ...36 سالمه و چند سال داستان می نویسم و علاقه ی شدیدی به ادبیات داستانی دارم.
      نظرات این مطلب
      • سجاد رشیدی
        چهارشنبه 2 آبان 1397 | 07:47

        سلام. خیلی قشنگ بود واقعا آفرین ادامه بدید موفق باشید

        • معصومه
          چهارشنبه 2 آبان 1397 | 20:15

          سلام جناب رشیدی گرامی….
          ممنونم از حضور سبزتون
          سپاس

      • مینا
        چهارشنبه 2 آبان 1397 | 19:35

        سلام خیلی قشنگ بود

        • معصومه
          چهارشنبه 2 آبان 1397 | 20:16

          درود گلم
          مرسی

      • مهسا
        چهارشنبه 2 آبان 1397 | 19:38

        سلام خدایی من داستان های قبلیتون هم دنبال کردم شما خیلی قشنگ مینویسید فقط ی درخاست اگه میشه داستان ترس ناک هم بنویسید آلی میشه

        • معصومه
          چهارشنبه 2 آبان 1397 | 20:17

          افتخاری همراهی تون
          چشم….اتفاقا دارم در ده قسمت می فرستم

      • فاطمه
        چهارشنبه 2 آبان 1397 | 19:40

        سلام سلام سلام باز من پیدام شد خخخخخ راست میگن ایشون اگه میشه داستان ترسناک هم بنویسید خیلی ممنونم

      • YAME
        یکشنبه 27 آبان 1397 | 02:08

        خیلی عالی بود.

      نام (الزامی)

      ایمیل (الزامی)

      وبسایت

      درباره سایت
      سرزمین رمان
      سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
      آرشیو مطالب
      آخرین نظرات
      • شایانعالی...
      • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
      • سلام۵ به بعد نیس...
      • علیدقیقا باهات موافقم...
      • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
      • Fatemehوای چه حیف!...
      error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
      کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
      طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.