| جمعه 14 بهمن 1401 | 15:15
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن
دانلود رمان کتابی با جلد قرمز نویسنده ستایش نوکاریزی

دانلود رمان کتابی با جلد قرمز نویسنده ستایش نوکاریزینام رمان: کتابی با جلد قرمزنویسنده: ستایش نوکاریزیبه نام تو که چه زیبا عشق را آفریدیما را در اینستاگرام دنبال کنید.خلاصه‌ی رمان:داستان درباره‌ی دو خواهر و یک پسر عمو هست که در انگلستان ساکنند و به خاطر دلایلی به ایران بر می‌گردنند؛ ولی قبلش کتاب اسرار آمیزی را پیدا می‌کنند که در ...

  • 657 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 2,657 بار بازدید
  • 14 نظر
طلوع بعد از تو یک داستان کوتاه از نویسنده ستایش نوکاریزی

مارا در اینستاگرام دنبال کنید...همان خورشیدی-که بی صبرانه-منتظر طلوعش بودم.طلوع...همان طلوعی-که چشم-بر هم نمی‌گذاشتم که نکند تماشایش را از دست بدهم.من فرق کرده‌ام؛ ولی طلوع خورشید نه! طلوع خورشید همان طلوع خورشیدی است که از کودکی‌ام مشتاقانه نگاهش می‌کردم.من عاشق طلوع هستم.ولی...این طلوعی که همین حالا پیش روی من است، چرا انقدر مرا غمگین می‌کند؟چه بر سرم آمد بعد از ...

  • 760 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 1,837 بار بازدید
  • ارسال نظر

یلدایی از توگونه‌های قرمزت، چون اناری خونین رنگ، سرخی شب یلدای من است.پیچ و تاپ موهای‌ قهوهایت، چون موج دریایی‌ست که برای شب یلدای من است.لب‌های قرمزت، همچون سیب سرخی، میوه‌ی شب یلدای من است.آغوش ظریفت، شکننده‌ترین ظروفِ سفره‌ی شب یلدای من است.چشمان مهربانت، مانند عسل، شیرینی سفره‌ی شب یلدای من است.شب مژگانت، بلندترین سیاهی شب یلدای من است.صدای دلنشینت، ...

  • 773 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 1,504 بار بازدید
  • ارسال نظر

بیا، من را حتما می‌یابی.شمع ها سوخته‌اند...خانه در تاریکی عمیقی فرو رفته است و من هنوز...پشت آن پنجره، منتظرت هستم.اگر یادت آمد، منی هستم، بیا!گل سرخی را که دوست داشتم هم با خودت بیاور.ولی...به آن خانه‌ی قدیمی نرو.چیزی جز خرابه پیدا نمی‌کنی.آنجایی بیا که با هم آشنا شدیم.بین آن همه سنگ قبرهای مرده...بین آن همه روح های زنده...من را حتماً ...

  • 779 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 1,641 بار بازدید
  • ارسال نظر
داستان کوتاه پرواز تلخ هفتصد و پنجاه و دو نویسنده ستایش نوکاریزی

نام داستان: پرواز تلخ هفتصد و پنجاه و دو!نام نویسنده: ستایش نوکاریزی- حس بدی به رفتنت دارم آیدا!آیدا لبخندی به نگرانی‌های همسرش زد.- عزیزم نمی‌خوام برم بمیرم که... یک سفرِ چند روزس که برم مامان رو ببینم، باز برمی‌گردم.امیر با نگرانی به صورت زیبای همسرش نگاه کرد؛ حس بدی به رفتنش داشت؛ حسی که وادارش می‌کرد او را از فرودگاه ...

  • 836 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 1,772 بار بازدید
  • 12 نظر
درباره سایت
سرزمین رمان
سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
آرشیو مطالب
آخرین نظرات
  • رضا حقیقیسلام خدایی بزارین پارت ۳ تو کفش موندیم...
  • آرزو توکلیخیلی ممنونم از اطلاع رسانیتون.. اما دیگه خواهشا این کار رو انجام ندید مدیریت سای...
  • آوامن اینو پی دی افش رو خوندم فقط اون هم کامل نبود این دو خیلی عاشق هم میشن هوروش م...
  • رامینیه ایرادهای کوچیکی داره ولی در کل پسندیدم انشالله که ادامه میدین...
  • sajjadrashidسلام نویسنده دیگه با ما کار نمیکنه سوالی هست درخدمتیم...
  • بتوچه؟کی جلد هشتمو میزارین ؟ بدجوری تو خمارم😐😛 رمانشو!؟ اوووووف عالی!...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.