| یکشنبه 25 مهر 1400 | 13:34
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • به نام خالق عشق ؛
    با دستانی لرزان شروع به نوشتن می کنم ؛
    آسمان شب … لباس مشکی بر تن کرده و دگمه های به رنگ سفید که اسمشون ستاره است در آن خودنمایی می کنه ،
    اشکم راه خودش رو روی گونه ام پیدا می کند ،
    موهای مزاحمم را پشت گوشم می زنم و ادامه می دهم ؛
    خیره به ماه و ستاره های چشمک زن … نفس عمیقی می کشم .
    زیر لب زمزمه می کنم:
    _تو تک ستاره ماه باش کاری به دنیا و آدماش نداشته باش .
    بعد از اینکه شامم رو خوردم رفتم تو اتاق.
    مشغول لاک زدن شدم
    دخترا با لاک زدن آرامش می گیرن واقعا هم راسته … بعد از تموم شدن لاکم رفتم گوشیم رو برداشتم.
    سرگرم خوندن رمان بودم که نگاهم افتاد به ساعت… کی ساعت سه شد ؟
    گوشیم رو گذاشتم کنار خیزدم زیر پتو .
    _آرتی اگه بیدار شد زد تو سرم تو جوابش رو می دی ها .
    _باشه ترسو .
    یکی کنارم دراز کشید و شروع کرد به نوازش کردن موهام .
    آروم شروع کرد به زیر گوشم حرف زدن:
    _جوجو … نمی خوای بیدار بشی؟ دلم لک زده برای اون(…) بورت.
    مخم شروع کرد به اور دادن .
    این دیگه کی بود ؟
    با جیغ گفتم:
    _می کشمتون … وایساید .
    آرتی و آیسو فرار کردن
    خوبه می دونن متنفرم از اینکه یکی بیدارم کنه اه اول صبحی ریدن تو حالم …
    از یادآوری اون موقع تنم مور مور شد .
    اصلا برای چی بیدارم کردن ؟
    آخ پاک یادم رفته بوده… امروز قراره برم دنبال کار .
    رفتم تو سرویس بهداشتی اتاقم
    بقیه خوابم .
    همیشه اینجا جبران می کردم.
    رفتم بیرون سرم رو تا کمر کردم تو کمد تا لباس انتخاب کنم.

    نشستم جلو میز توالت یه رژ ملیح زدم و یکمی ریمل به خاطر پوست صاف و سفیدم کرم نمی زنم .
    کوله ام رو برداشتم و رفتم پایین.
    یه سلام کردم آیسو که رفته بود بیمارستان.
    فقط آرتی و مامان بودن .
    _فقط واسه کار صبح زود بیدار می شی!
    پوفی کردم و چیزی نگفتم .
    _می ری دنبال کار؟
    _اره دیگه
    _موفق باشی
    _آخه کار کجا بود .
    صبحونه ام رو خوردم.
    رفتم سوار ماشینم شدم راه افتادم شرکت آریا مهر …
    اول اینجا مصاحبه داشتم .
    ماشین رو پارک کردم .
    وارد آسانسور شدم.
    طبقه چهارم رو زدم . نمای آسانسور شیشه ای بود ولی از تو معلوم نبود .
    یه دختر دیگه هم بغلم بود به چهره اش توجه نکردم ولی من خوشگلترم .
    آسانسور ایستاد دوتا خانوم دیگه اومدن تو .
    _مردم همه پارتی دارن با پارتی میان سرکار خوبه والا .
    _منظورت آیلین خردمنده؟
    _اره باباش با بابای ریس دوسته بعد چون باباش شهرداره پارتیش کلفته .

    سرم رو چرخوندم سمت دختر بغلیم.
    که از حرص قرمز شده بود .
    نگاهم افتاد به مدارکش که نوشته بود آیلین خردمند .
    واییی پس این خانوما درمورد این دختره حرف میزدن آسانسور ایستاد دختر پرونده ش رو پرت کرد.
    رو زمین و رفت بیرون وا این چرا
    اینجوری کرد.
    پرونده ش رو برداشتم بدم منشی بعدا بهش بده .
    با اعتماد به نفس قدم برداشتم وارد شرکت شدم .
    همراهش بوی خوبی حس کردم
    همینجور داشتم میرفتم که خوردم به یکی.
    سرم رو بلند کردم …
    ای جان چقدر موهاش خوشگله.
    به خودش اومد .
    _کوری ؟
    _نه چون خیلی کوچولو بودی ندیدمت .
    ولی هیکلش خدایی خوب بود.
    بسه دیگه یه تنه بهش زدم رفتم سمت منشی .
    _سلام من امروز مصاحبه داشتم.
    _عزیزم مدارکت رو بده .
    خودش مدارک رو از دستم چنگ زد.
    عه اون که برا من نیست واسه اون دختره هست .
    _ببخشید اون پرونده…
    پرید وسط حرفم :
    _از فردا استخدامی ساعت کاریت هشت شروع می شه موفق باشی .
    اون که پرونده ی من نیست.
    _تو که هنوز اینجا برو دیگه از فردا استخدامی .
    _اخه اون…
    پرید وسط حرفم…
    یادش ندادن نپره وسط حرف دیگران .
    _بله شما آیلین خردمندی
    دختر دوست بابای ریس پس مشکلی نیست برو دیگه .
    من که اینجا استخدام نمی شدم.
    پس بزار حداقل تا وقتی مامان
    اینجا هست .
    بیام سرکار بعد که رفت بیام هم چیز رو بگم .
    رفتم تو آسانسور منتظر ایستادم تا آسانسور بیاد طبقه چهار .
    درو باز کردم رفتم تو.
    خواستم دکمه همکف رو بزنم که همون مو خوشگله خودش زد.
    بهش توجه ای نکردم …
    مشغول دید زدن بیرون شدم .
    _اینجا چکار می کنی؟
    با اخم و لحن جدی گفتم:
    _ مهندس پخش داخلی هستم.
    ابرو هاشو بالا انداخت گفت :
    _اسمت چیه؟
    آسانسور رسید .
    بدون جواب دادن خارج شدم. سوار ماشینم شدم …
    راه افتادم خونه چراغ قرمز بود.
    یه آهنگ تند خارجی گذاشتم صداش رو کم گذاشتم .

    چراغ سبز شد راه افتادم خونه
    ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم .
    در و باز کردم رفتم تو مامان نشسته پای تی وی با صدای
    در برگشت نگاه کرد .
    _اومدی عزیزم کار پیدا کردی؟
    _بله مامان از فردا می رم سرکار.
    بهش نگفتم که با اسم خودم استخدام نشدم …
    _کجا ؟
    _فعلا خسته ام بعدا می گم که همه باشن .
    سرش رو تکون داد مشغول فیلم دیدن شد .
    از پله ها رفتم بالا .
    بعد از اینکه لباسم رو پوشیدم کوله ام رو برداشتم .
    ریموت رو زدم و راه افتادم سمت شرکت .
    بعد از چند مین رسیدم .
    دکمه ی طبقه چهار رو زدم .
    از آسانسور خارج شدم قدم محکمی برداشتم .
    رفتم سمت میز منشی …
    _سلام خسته نباشید .
    _سلام از الان می تونی شروع به کار کنی .
    _اوک
    _اول واسه ریس قهوه ببر .
    شونه ای بالا انداختم رفتم تو آبدارخونه ی شرکت .

    لیوان اسپرسو رو گذاشتم تو سینی کوچولویی دوتا برش کیک هم گذاشتم .
    در اتاق رو زدم وارد شدم .
    ریس که هنوز اسمشم نمی دونستم با ژست دست به جیب به افق که نمی دونم کجا بود محو شده بود .

    _قهوه تون رو آوردم .
    وقتی برگشت یه پوزخند زدم که
    باعث شد اونم لب کج کنه .
    _تو اینجا چکار میکنی اونم با ژست دست به جیب الان ریس می آید می بینتت .
    مو خوشگله همون طور که قدم برمی داشت به سمت میز ریس نشست .
    مغزم نمی تونست آنالیز کنه
    یعنی این ریسه!؟
    منم پرو پرو گفتم:
    _می دونی اصلا ریسی بهت نمی آید .

    میانگین امتیازات ۴ از ۵
    از مجموع ۵ رای
    • اشتراک گذاری
    • برچسب ها:
    • 915 روز پيش
    • فاطمه عرب ساق آبادی
    • 1,732 بار بازدید
    • ارسال نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=1845
    لینک کوتاه مطلب:
    درباره فاطمه عرب ساق آبادی
    فاطمه عرب ساق آبادی15ساله ... خالق اثر:تک ستاره ماهکاکتوس خفه کننده
      نظرات این مطلب

      نام (الزامی)

      ایمیل (الزامی)

      وبسایت

      درباره سایت
      سرزمین رمان
      سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
      آرشیو مطالب
      آخرین نظرات
      • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
      • سلام۵ به بعد نیس...
      • علیدقیقا باهات موافقم...
      • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
      • Fatemehوای چه حیف!...
      • Fatemehسلام عذر میخوام ادامه رمان پارا گذاری نمیشه؟؟؟؟؟؟؟...
      error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
      کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
      طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.