| یکشنبه 3 مهر 1401 | 03:41
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
دانلود رمان راز خانه‌ی مخوف جلد چهارم، وارثان جهنم به قلم مرضیه باقری ده‌بالایی
  • راز خانه‌ی مخوف جلد چهارم، وارثان جهنم به نویسندگی مرضیه باقری ده بالایی

    ما را در اینستاگرام دنبال کنید.

    راز خانه‌ی مخوف، سه مدیوم به نام‌های دانیال، دانا و مسعود، سال‌ها مشغول جن‌گیری می‌شن. اونا نیزه‌ی شیطان و خنجر ساخت عفریت‌ها رو به دست میارن و پیش خودشون نگه می‌دارن.
    شیاطین برای گرفتن نیزه و خنجر به خانواده‌‌ی اونا نفوذ می‌کنن و موجب آزار و اذیت‌های شدید براشون می‌شن. تا اینکه…

    راز خانه ی مخوف جلد اول

    شب بود و باران می‌بارید. باران بر تن باغ و زمین فرود می‌آمد.
    تن درختان خیس از آب شده بود. مدت زمانی طول می‌کشید تا باران جمع شده در چاله‌های کف باغ، توی زمین فرو برود.

    راز خانه‌ی مخوف
    هم‌زمان با بارش باران، باد می‌وزید و با صدای هوهویش قطرات را به تن عمارت سفید می‌زد.
    پنجره‌ها از کوبش باران در امان نبودند. گاهی رعد و برق، باعث روشن شدن باغ می‌شد.
    قفلِ درِ ورودیِ باغ، صدای تقی داد و با جیرجیر باز شد، چند ثانیه بعد هم به آرامی بسته شد.

    یک جسم نامرئی در راه سنگفرش به حرکت در آمد. برای رسیدن به مقصد عجله نداشت.
    خیس شدن و باران آزارش نمی‌داد، انگار اصلاً باران را حس نمی‌کرد.

    راز خانه ی مخوف جلد دوم

    از میان باغ گذشت و استخر را پشت سر گذاشت و پله‌های جلوی عمارت را طی کرد. از در رد شد و چند لحظه در سالن انتظار ایستاد و درِ سمت چپش را نگریست. سرش را چرخاند و به سوی درِ سمتِ راست رفت و از آن عبور کرد و وارد سالن شد.

    راز خانه‌ی مخوف

    همه خواب بودند. روی صورت او قطرات درشت عرق نشسته بود و اخم ریزِ روی پیشانی‌اش نشان از حال بدش بود. با صدای رعد و برق از خواب پرید و روی تخت نشست. کنارش را نگریست، همسرش خواب بود.
    نفس عمیقی کشید و رویش را به پنجره کرد. به خاطر قطرات روی پنجره چیزی از باغ را نمی‌دید.
    پتو را کنار زد و پاهایش را روی فرش گذاشت و در تاریکیِ عمیق، به پنجره نگاه کرد. هرازگاهی با رعد فضای اتاق روشن می‌شد.
    از روی تخت بلند شد و حرکت کرد. کورمال کورمال خود را به در رساند. دستگیره را پیدا کرد و آن را گرفت و فشرد. از اتاق بیرون رفت و خود را به اتاق دیگر رساند.

    راز خانه‌ی مخوف جلد سوم

    در را آهسته باز کرد و وارد شد.

    راز خانه‌ی مخوف

    سعی کرد با فشردن کلید برق، چراغ‌ها را روشن کند اما نشد. برق قطع بود. جلو رفت و خود را به تخت فرزندش رساند و پتو را رویش مرتب کرد. به فرزند دیگرش سر زد. او هم خواب بود. موهایش را نوازش کرد و نرم بوسید. صدای ضربه‌ای از سالن به گوشش رسید. حواسش جمع بیرون شد. راست شد که این‌بار با شکسته شدن ظرفی مطمئن شد که اتفاقی در حال رخ دادن است.
    از اتاق بیرون رفت و با هیکل بزرگ و ترسناکی رو به رو شد. یک جسم قد بلند که لباس سیاهی بر تن داشت و وسط سالن ایستاده بود.
    در صدای بارش باران و وزش باد آهسته جلو رفت و گفت:
    – تو کی هستی؟

    جوابی نگرفت. رعد و برق باعث شد فضای سالن روشن شود و هیکل بزرگ و سیاه را بار دیگر با وضوحِ بیشتر ببیند.
    آهسته جلو رفت و پشت او ایستاد.
    قلبش به شدت می‌زد و می‌ترسید. به خود جرأت داد و دستش را جلو برد و ردای او را گرفت. ردایش بسیار داغ بود، انگار دست به آتش گرفته بود. دستش را پس کشید.
    آن جسم آهسته چرخید و او توانست صورت وحشتناک و زشتش را ببیند. چشم‌های سرخی که به او زل زده بودند. دستی که سمت صورتش آمد و صدای ترسناکی که بر جانش نشست.
    – من برگشتم!

    و دست داغ آن جسم سیاه روی صورتش نشست و پوستش را چون اسید ذوب کرد.

    راز خانه‌ی مخوف

    او فریاد بلندی از درد کشید و از خواب پرید. روی تخت نشست و نفس‌های عمیق کشید.
    همسرش بیدار شد و شانه‌ی او را که نفس‌نفس می‌زد گرفت و گفت:
    – چی شده عزیزم؟ کابوس دیدی؟

    هنوز صورتش درد داشت. حس می‌کرد قطرات عرقِ روی صورتش، پوستش را می‌سوزانند.
    قاب پنجره را در تاریکی نگریست، باران به شدت می‌بارید.
    – حالت خوبه؟
    – خوبم.

     

    چه امتیازی میدید به این پست

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۴۹ رای
    • اشتراک گذاری
    مشخصات کتاب
    • نام کتاب: راز خانه‌ی مخوف جلد چهارم، وارثان جهنم
    • ژانر: ترسناک تخیلی
    • نویسنده: مرضیه باقری ده‌بالایی
    • ویراستار: مبینا علی رحمی
    • طراح کاور: محمد صادق حدادی
    • منبع تایپ: انجمن سرزمین رمان
    • 194 روز پيش
    • مرضیه باقری دهبالایی
    • 1,085 بار بازدید
    • 21 نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=16391
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این مطلب
    • سونیا
      24 اسفند 1400 | 01:27

      قصه خیلی جالبی بود و منتظر فصل بعدیش هستیم

      • مرضیه باقری دهبالایی
        24 اسفند 1400 | 10:35

        مرسی عزیزم و ممنونم از محبت بی‌اندازه شما❤️

    • zizi
      24 اسفند 1400 | 03:03

      عالییییی عزیزم
      خیلی دوسش داشتم

      • مرضیه باقری دهبالایی
        24 اسفند 1400 | 10:35

        تشکر از شما عزیز دلم. خدا رو شکر که دوستش داشتین❤️

        • 1 فروردین 1401 | 21:15

          چن وقتی منتظر جلد چهارم بودم خیلی ممنون

    • titi
      24 اسفند 1400 | 07:18

      عالی هستم دوست قشنگم از خدا برات بهترینهارو میخوام خوشحالم که شاهد این موفقیت ارزشمندت هستم

      • مرضیه باقری دهبالایی
        24 اسفند 1400 | 10:37

        ممنونم عزیز دلم و مرسی که حمایت می‌کنین. موفقیت من به خاطر حمایت تک تک شما دوستان خوبمه❤️

        • Aiden
          3 فروردین 1401 | 02:01

          سلام
          واقعا خسته نباشید
          مجموعه راز خانه مخوف واقعا یکی از بهترین های دنیای رمانه🔥
          همیشه موفق باشید

          • مرضیه باقری دهبالایی
            5 اردیبهشت 1401 | 00:51

            سپاس از شما

    • Aiden
      3 فروردین 1401 | 15:40

      سلام
      واقعا خسته نباشید
      خداقوت مجموعه راز خانه مخوف واقعا یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم و امیدوارم همچنان درخشان ادامه بدید
      واقعا ازتون سپاسگذارم بابت نوشتن رمان به این خوبی که به این زیبایی مسائل ماورایی رو به تصویر کشیده🙏🏻✨

      • مرضیه باقری دهبالایی
        5 اردیبهشت 1401 | 00:51

        سلام، ممنونم.مرسی از محبت شما و ممنون که کتاب و نوشته‌های بنده رو دنبال کردین. مرسی از شما همراهان خوب🙏🏻

    • فاطمه
      12 اردیبهشت 1401 | 11:05

      سلام.خسته نباشید.درود بر شما.واقعا رمانهای بی نظیر و بدون نقص می‌نویسید.کارتون عالییییی.به جرات میگم که رمانهاتون جز بهترینهاس.بدون ایراد.من عاشق رمان هاتونم.بی صبرانه منتظر فصل جدیدم.👏👏👏❤️❤️❤️

      • مرضیه باقری دهبالایی
        29 اردیبهشت 1401 | 04:25

        سلام فاطمه جان. ممنونم از شما همراه گرامی، نوش نگاهتون باشه. مرسی از محبتی که به من دارین و امیدوارم بتونم فصل جدید رو هم طوری بنویسم که رضایت شما عزیزان رو در پی داشته باشه.

      • مرضیه باقری دهبالایی
        29 اردیبهشت 1401 | 04:27

        سلام فاطمه جان. ممنونم از شما همراه گرامی، نوش نگاهتون باشه. امیدوارم بتونم فصل بعدی رو بهتر و لایق شما عزیزان بنویسم. ❤️

    • ایدا
      27 اردیبهشت 1401 | 00:59

      من نمیدونم از کجا باید دانلودش کنم🤷🏻‍♀️🥲💔

      • sajjadrashid مدیر سایت
        27 اردیبهشت 1401 | 13:36

        پایین صفحه زیر مشخصات کتاب لینک دانلود هست

      • مرضیه باقری دهبالایی
        29 اردیبهشت 1401 | 04:28

        زیر پست لینک دانلود هست. اگر دانلود نمی‌شه به جای کروم از مرورگر فایرفاکس استفاده کنین.

    • Neda
      22 خرداد 1401 | 23:28

      خدای من چه مجموعه رمانای قشنگ و جذابی!!
      لذت میبرم از خوندنشون، تازه جلد سوم رو تموم کرده بودم و امیدوارم بودم جلد چهارمی هم باشه که با دیدن اینکه هست کلی ذوق زده شدم، خدا قوت مرضیه جان، همینطور عالی ادامه بده..

      • مرضیه باقری دهبالایی
        23 خرداد 1401 | 21:20

        ممنون عزیز دلم، تشکر می‌کنم از شما و حمایتای پر قدرتتون. به امید خدا و لطف حامیانی چون شما، چشم. 🙏🏻

    • mohad
      7 شهریور 1401 | 02:25

      سلام
      چند پنجمش کی میاد پس؟

    • مرضیه باقری دهبالایی
      7 شهریور 1401 | 13:10

      سلام. تا پایان اسفند ماه1401.

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    معادله امنیتی رو بنویس تا بدونم ربات نیستی *-- بارگیری کد امنیتی --

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • مرضیه باقری دهبالاییسلام. تا پایان اسفند ماه1401....
    • mohadسلام چند پنجمش کی میاد پس؟...
    • Aliسلام و عرض ادب ببخشید کی و از کما میتونم این کتاب و گیر بیارم ؟؟...
    • ایرانیسلام من از این مدل داستانا خوشم نمیومد همیشه هم یه تیکه از این داستان هایی از ای...
    • مرضیه باقری دهبالاییسلام. ممنونم. از اینکه خوندین و لذت بردین خوشحالم. از همراهی شما متشکرم. منتظر ج...
    • اسلامیسلام خانوم باقری.این رمانتونم مثل قبلی ها عالی بود.وقتی شروع میکنی دیگه نمیشه ول...
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.