| چهارشنبه 5 آبان 1400 | 00:27
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • پاورچین پاورچین از پله های سنگی بالا رفت و بدون اینکه رشید از خواب بیدار شود بالای پشت بام رفت.
    بیرون ، خنک بود و ماه وسط یک پارچه ی مشکی بزرگ با پولک های سفید حکمفرمایی می کرد.
    زیلوی بند بند شده را از گوشه ی پشت بام برداشت و پهن کرد و روی آن نشست.
    روسریش را روی سر جا به جا کرد.هوا کاملا تاریک شده بود و بیشتر مردم روستا در خواب بودند …ولی می ترسید رشید از خواب بیدار شود . رشید بر خلاف جثه ی لاغر و موی کم پشت و چهره ی شکسته ای که داشت .بسیار تند خو بود . او از درس و کتاب بدش می آمد و همان روز اول ازدواج به ناز گل گفته بود که حق ندارد درسش را ادامه دهد و فقط باید خانداری کند و تمام….
    ناز گل هنوز سیلی محکمی که رشید روی گونه ی سپیدش زد را به یاد داشت . وقتی که کنار چشمه برای زینب ؛ دختر همسایه شعر جدیدش را می خواند. و دردی که او را بیشتر آزار می داد ، نازا بودنش بود. بعد دو سال زندگی مشترک با رشید ، در روستا پیچید بود عیب از اوست و این اخلاق رشید را کلی تغییر داد و او را عصبی تر از قبل کرد بود.
    ناز گل به آسمان نگاهی انداخت و دفترش را باز کرد….
    اما با صدای واق واق سگ حاج کریم ، ناگهان از جا پرید و سریع خودش را روی زیلو مچاله کرد تا دیده نشود.
    صدای واق واق در فضای وهم آور کوچه با جیر جیر حشره ی سبزرنگ کنار باغ نه نه کوکب ناپدید شد.
    نشست و روی دفتر نوشت…

    شب دلتنگی من
    روشنایی روزهای از دست رفته ام را
    سوار کدام شاپرک کنم
    که نسیم
    به آمدنت غبطه نخورد
    و من…..
    در حسرت بودن یک گل سرخ
    پژمرده نشودم …

    اشک چشمان سبز ناز گل را پر کرد و آهی از ته دل کشید حال بدی داشت. یک لحظه چشمانش سیاهی رفت به آسمان چشم دوخت و گفت :” این دلخوشی ها کوتاه…. کاش منم بچه “….نگاهی به شکمش انداخت و دستی روی آن کشید.
    با روشن شدن حیاط زیر نور کمرنگ یکی از اتاق ها …رنگش پرید و سریع دفتر را زیر زیلو مخفی کرد. اشکش را پاک کرد . استرس تمام وجودش را پر کرد.
    دستش می لرزید و حالت ضعف و سرگیجه داشت .
    صدای قدم های رشید ا از پله های سنگی به گوش می رسید .
    ضربان قلبش تندتر شد ..عرق صورتش را خیس آب کرده بود.
    رشید با موهای ژولیده و چشم های خواب آلود با فریادی که در گلو خفه می کرد فریاد زد : اینجا چی کار میکنی نصف شبی؟!
    ناز گل با ترس گفت : ” حالم بد رشید….
    انگار ویار دارم نمیدونم شاید ..”
    رشید نزدیک تر شد .رگ گردنش متورم تر شده بود با تعجب گفت :” شاید چی ؟! ”
    ناز گل که توانی در خودش حس نمی کرد از جا بلند شد و گفت :” تصور کنم حامله ام”
    رشید من من کنان گفت :” مطمئنی زن؟!
    این وقت شب زده به سرت ”
    ناز گل سریع به سمت درب خروجی رفت.
    رشید گفت :” فقط وای به حالت من و نصف شبی سرکار گذاشته باشی .” به سمت زیلو رفت تا آن را جمع کند که با فریاد ناز گل سریع به سمت پله های سنگی رفت…ناز گل از پله ها لیز خورده بود و خون از بینی و دهنش جاری بود…….
    از آن روز به بعد مردم روستا
    هر غروب ، زنی را با پیراهن مشکی میبینند که بالای پشت بام می رود و برای مرگ گل سرخی …. اشک می ریزد و شعر می خواند …..

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۲ رای
    • اشتراک گذاری
    • برچسب ها:
    • 1115 روز پيش
    • معصومه
    • 1,131 بار بازدید
    • 7 نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=337
    لینک کوتاه مطلب:
    درباره معصومه
    معصومه سلیمی بنی هستم ساکن شهرکرد ...36 سالمه و چند سال داستان می نویسم و علاقه ی شدیدی به ادبیات داستانی دارم.
      نظرات این مطلب
      • مریم
        سه شنبه 17 مهر 1397 | 23:11

        سلام دوست گرامی خیلی قشنگ بود ولی ای کاش کاملش میکردید موفق باشید

        • معصومه
          سه شنبه 17 مهر 1397 | 23:52

          سلام مریم جانم
          ممنونم از وقتی که برای خوانش داستان گذاشتید
          نظرتون ارزشمنده
          چشم

      • فاطمه
        سه شنبه 17 مهر 1397 | 23:14

        سلام. آلیه معصومه خانوم باز هم ادامه بدید

        • معصومه
          سه شنبه 17 مهر 1397 | 23:53

          سلام
          مرسی عزیزم

      • مسعود
        سه شنبه 17 مهر 1397 | 23:15

        خیلی خوب بود ولی حیف کم بود

        • معصومه
          سه شنبه 17 مهر 1397 | 23:53

          سلام
          طرح قالب داستان های من کوتاه
          ببخشید اگر قانع تون نکرد…مرسی از نگاهتون

      • زینب قشقایی
        شنبه 21 مهر 1397 | 19:37

        سلام
        دوست عزیز داستانتون قشنگ بود
        قلمتون سبز و نویسا

      نام (الزامی)

      ایمیل (الزامی)

      وبسایت

      درباره سایت
      سرزمین رمان
      سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
      آرشیو مطالب
      آخرین نظرات
      • شایانعالی...
      • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
      • سلام۵ به بعد نیس...
      • علیدقیقا باهات موافقم...
      • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
      • Fatemehوای چه حیف!...
      error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
      کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
      طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.