| چهارشنبه 5 آبان 1400 | 08:02
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • مریم خانم بالاخره بعد از چند ساعت نقاشی روی صورت بنده رخصت دادن خودمو تماشا کنم .
    با ذوق چشامو باز کردم و به چهره ی توی آینه چشم دوختم.
    دیدن چهره ی مزین شده ی من به ارایش، تصویری از خاطرات گذشته رو مقابل چشمام به نمایش گذاشت.
    وقتی که دانشگاه قبول شده بودم، یک روز که
    بوی پختن رب همه ی خونه رو بغل کرده بود. دمپایی های صورتی جلو بسته ای رو که از شدت آفتاب حکم عذاب جهنم رو داشتن زودی پوشیدم و با سرعت میگ میگی خودمو به مامانم رسوندم.
    ناخنکی به ربی که درون دیگ در حال جون کندن بود زدم و به به کنان رو به مامانم کردم و گفتم: دستت طلا مامان جونم.
    مامان ملاقه دستشو به کمرم زد و گفت: انقد ناخنک نزن به این رب؛ بگو ببینم چی میخوای؟
    موهامو به پشت گوشام هدایت کردم و سرم و پایین انداختم و ملتمسانه گفتم: مامان، عزیز دلم، من دیگه دانشگاه قبول شدم انتظار نداری که با این قیافه ی گربه ای برم؟
    باید یه دستی به صورتم بیارم دیگه.
    بر خلاف تصورم مامانم در کمال ارامش نگاهی بهم کرد و گفت: چرا که نه عزیزم بیا جلو.
    تو دلم عروسی بود.
    باورم نمیشد که مامانم انقد سر این مسائل مهربون شده باشه . لبخند زدم و به مامانم نزدیک شدم.
    نزدیک شدن من همانا و فرود یک سیلی آتشین به صورتم همانا.
    …………
    با دیدن قیافم تو آینه و اون همه تغییر توی صورتم تازه یاد موقعیتم افتادم.
    از مریم خانم تشکر کردم .
    شنلمو پوشیدم و منتظر کیوان شدم.
    با یاد آوری مراسم بله برونمون لبخندی گوشه ی لبم نشست.
    اونشب
    همه منتظر بودن کادوی آقاجون کیوان بودن.
    یه جعبه ی چوبی کوچیک از جیب کتش دراورد و بازش کرد و گفت: این تنها یادگار همسر عزیزمه. میخوام روز عقدتون دست عروس گلم ببینمش.
    باورم نمیشد..
    اون انگشتر بی نهایت خوشگل و گرون قیمت بود.
    یه جورایی حکم عتیقه داشت.
    با گفتن این حرف اقا جون، چین به ابروهای همه نقش بست وبه من چشم غره میرفتن.
    صدای ایفون ارایشگاه ذهنم رو از خاطرات جدا کرد و به سمت در خروجی رفتم.
    کیوان اومد کمکم لباس عروسمو بلند کرد و سوار ماشین شدیم.
    کیوان بیشتر به یک راننده میخورد تا داماد،
    نه ازم تعریف میکرد نه نگام میکرد..اخم کرده بود و تمام مسیر غرق در سکوت بود.
    دلم خیلی گرفت فکر کردم کیوان با دیدن من به وجد میاد اما این طور نبود.
    در حالی که با انگشتام روی شیشه ماشین ضرب میرفتم رو به کیوان گفتم: زشت شدم نه؟
    کیوان عصبی نگاهی به من کرد و گفت: نه عزیزم تو خوشگل بودی خوشگل ترم شدی.
    ولی الان دقیقا شب عروسیمون داریم بیچاره میشیم.
    پس از شنیدن ماجرا از زبون کیوان شور و شوق عروسی رو که تو وجودم بود جا شو نو با نگرانی و ناراحتی عوض کردن.
    نیم ساعتی بود روی صندلی نشسته بودم. سفره عقدمونم که طبق سلیقه پریدخت عمه بزرگ کیوان چیده شده بود چنگی به دل نمیزد.
    اهالی خونه مدام در حال رفت و امد بودن دخترای کوچیک هم با پیرهن های سفید قشنگشون در حال رقصیدن بودن.
    تمام وجودم تیر میکشید تو دلم دسته دسته رخت میشستن دستام یخ زده بود اگه کیوان موفق نمیشد بیچاره میشدیم.
    کاش مهمونا دیر برسن…
    کاش حاج اقا بگه نمیتونم بیام
    ولی همه این ها کاش بودن…
    کم کم همه ی مهمونا از راه رسیدن.عمه پریدخت با اخم تمام وجودمو برانداز می کرد.
    اخم عمه پریدخت همون اخم شب خواستگاری بود همون شبی که
    کیوان به همراه سه تا عمش و اقا جونش منتظرمن بودن.
    چایی ها رو بردم و تعارف کردم وقتی به عمه پریدخت رسیدم چایی برداشت وگفت:کیوان فقط اقاجونشو و ما سه تا عمه رو داره ما خیلی دوس داشتیم از دخترای خودمون برای کیوان انتخاب کنیم که هیچ دختر غریبه ای برای ارثش دندون تیز نکنه.
    کیوان تنها نوه ی پسری اقا جونش بود ومادر پدرشو خیلی زود از دست داده بود.
    چقد دعوا ها و حرف و حدیث ها شد بین این خانواده و خانواده من.
    با کشیدن کل توسط یکی از زنای فامیل به خودم اومدم نگرانیم یه طرف این خاطرات گذشته هم یه طرف.
    فتانه عمه ی کوچیکه ی کیوان به سختی با کفش های ترق تروقیش راه میرفت و گوشه ی پیرهن بلندشو مثل پرنسس ها گرفته بود اومد کنار گوشم و با لبخند طوری که بقیه متوجه نشن گفت: کیوان کجاست؟
    همه مهمونا اومدن آبرومون داره میره زنگ بزن بگو زود بیاد
    پیام دادم کیوان: کجایی؟عمه هات سراغتو میگیرن همه مهمونا اومدن
    کیوان درجواب پیامم نوشت:هر چی مغازه ها رو میگردم مثلش نیس حتی اگه بخوایم بدیم بسازن هم چند روزی طول میبره.
    حاج اقا تکرار میکرد عروس خانم برای بار سوم عرض میکنم آیا وکیلم…
    هیچ وقت تو کل عمرم انقد اضطراب نداشتم . نفهمیدم کی بله رو گفتم.
    کیوان دستمو محکم گرفته بود و می گفت نترس.
    همین که صدای کل و بزن برقص شدت گرفت عمه پریدخت به سمت ما اومد و گفت: عزیزان همه یه لحظه سکوت.
    وای خدا.نفس توسینم حبس شد.کیوان اروم درگوشم گفت: نگران نباش.
    من تو مثلا تا حالا بی خبر بودیم.
    منم ظهر دیدم وگرنه تا حالا متوجه نمیشدم
    عمه پریدخت با لبخند مصنوعی و صدایی رسا گفت: اقا جونم لطف کردن منت رو سر عروس گذاشتن حلقه مادر خدا بیامرزمو که خیلی ارزش داره هدیه عقدشون دادن.
    بعد با چشم و ابرو به کیوان اشاره کرد که جعبه حلقه رو باز کنه کیوان هم جعبه رو برداشت و باز کرد با دیدن جعبه خالی با بهت گفت:عمه…عمه..حلقه نیس
    خلاصه اینکه مجلس بهم ریخت دعواهای عمه ها،حرف های عمه پریدخت خطاب به من که: تو دزدی تو بردیش از اولشم چشمت دنبال مال کیوان بود و از این حرف ها.
    مامان بابامم هر کاری کردن که منو با خودشون ببرن اخرش حریف من نشدن و با دل خوری رفتن.
    اقا جون هم یک گوشه ای غرق در سکوت نشسته بود و به قاب عکس خانم جون خیره شده بود.
    پریا دختر خالم همیشه میگفت بهترین و خاطره انگیز ترین شب برای هر کسی شب عروسیشه .
    با یاد اوری حرف پریا بغض تو گلوم نشست برای من بد ترین و پر استرس ترین بود.
    عمه پریدخت کف سالن نشسته بود و دستا شو به سرش میزد میگفت:این دختره نحسه. دزده. وای خدا یادگار مامان جونم..
    کیوان یدفعه مثل فنر از جاش پرید و گفت: ببخشید اقا جون
    بعد رو به عمه پریدخت کرد و گفت:دیوونم کردین. بسه دیگه.تا الانم به خاطر اقاجون چیزی بتون نگفتم. حق ندارید به خانم من توهین کنید تهمت بزنید
    چون یتیمم هرکی هرچی میخواد میگه
    باگفتن این حرف کیوان اقا جون حالش بد شد ونفسش به سختی بیرون میومد.همه سراسیمه به سمت اقاجون هجوم بردیم .هر کس یه چیز میگفت.
    پریدخت گفت : اسپ..اسپره اقاجونم تو کیفمه. پریسا دخترم زودی برو بیارش
    پریسا هراسان و کیف به دست اومد و غر غر کنان به عملیات جستجو در کیف پرداخت و گفت: نخیر این کیف پر از خرت و پرته بعد یک دفعه کیفو برعکس کرد و همه محتویاتش بیرون ریخت
    افتادن اسپره از کیف در یک طرف همانا و افتادن حلقه گمشده از کیف در یک طرف همانا.
    کیوان سریع اسپره رو برداشت به سمت دهن اقاجون اما من و بقیه مات افتادن حلقه از کیف بودیم سکوتی مطلق بین ما حاکم بود وتنها صدایی که شنیده میشد صدای حرکت حلقه بود
    حلقه روی سرامیکا قل میخورد و پس از چند دور چرخیدن دور خودش درست درنزدیکی پای اقاجون فرود اومد.

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۲ رای
    • اشتراک گذاری
    • 1080 روز پيش
    • آتوسا رازانی
    • 1,344 بار بازدید
    • 2 نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=492
    لینک کوتاه مطلب:
    درباره آتوسا رازانی
    آتوسارازانی هستم متولد ۱۴دی۷۵.فارغ التحصیل بهداشت دهان دندان.هرکسی بایه چیزی آروم میگیره منم بانوشتن آروم میگیرم.
    نظرات این مطلب
    • motahare
      شنبه 3 آذر 1397 | 18:22

      عالی👌👌
      با آرزوی موفقیت های روزافزون

      • آتوسا رازانی
        دوشنبه 5 آذر 1397 | 11:45

        ممنون مطهره جان

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • شایانعالی...
    • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
    • سلام۵ به بعد نیس...
    • علیدقیقا باهات موافقم...
    • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
    • Fatemehوای چه حیف!...
    error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.