| چهارشنبه 5 آبان 1400 | 12:42
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • گاهی دنیا بی رحم تر از آدم ها عمل می کند. گاهی می بر شخصی را عزیز ترین کس دیگری است. دنیا بی رحم تر از خیال من و تو است.
    از پنجره خیره به بیرون بود. غرق در فکر و خیال… دستی روی شانه اش نشست, برگشت و با لبخند لب زد: مادر جون چرا از زیر اون دستگاه میاید بیرون؟ من که گفتم بمونید خودم میام.پیرزن با لبخند لب گشود: دخترم عمر دست خداست چه با اون دستگاه چه بی دستگاه.
    آتریسا مادرجون را در آغوش کشید حتی فکر به لحظه ای نبودن این پیرزن مهربان قلب او را به درد می آورد. همراه مادر جون به اتاقش رفت.از آسایشگاه بیرون خارج شد. داوطلبانه اینجا کار می کرد.
    صبح روز بعد در آسایشگاه او را دید با شاخه گُلی آبی رنگ‌همان رنگ مورد علاقه اش…تنها کسی که از محل کارش با خبر بود, او بود. داخل آمد.آتریسا سعی کرد با سرد ترین حالت ممکن نگاهش کند. لب باز کرد:چرا اومدی اینجا؟ آراد گفت : اومدم ببینمت و اینکه هنوز دلیل منطقی برای ترک کردنم نیاوردی.آتریسا دلش برای آغوش آراد پر می کشید اما مجبور بود برای خودش…برای عشقش…آتریسا به ناچار لب زد: آراد برو بیرون نمیخوام ببینمت دیگه… من ازت متنفرم! من عاشق کس دیگه ای هستم! گل از دست آراد افتاد. لب باز کرد تا چیزی بگوید… اما نگفت! با شانه هایی خمیده به سمت در رفت دقایقی بعد آتریسا با چشمانی پر از اشک بر زمین افتاد…
    چشمانش را که باز کرد در بیمارستان بود. بدون کلاه گیس! دلش نمی خواست کسی اینگونه اورا ببیند. دکتر گفته بود وقت زیادی ندارد! برای همین آراد, تنها مرد زندگی اش را کنار گذاشت. برای همین این روز ها بیشتر با مادرجون صحبت می کرد.برای همین بیشتر حواسش به همه بود!آتریسا درست روز بعد به آسمان پیوست…روزها گذشت آراد هنوز نمی دانست عشقش به خاطر سرطان اورا تنها گذاشت و به آسمان رفت.اما مادر جون هر روز برای پرستاری که دختر خود می دانست دعا می خواند… او هم متوجه آسمانی شدن دخترش نبود کسی جرئت دادن این خبر را به او نداشت…سال ها بعد وقتی آراد همراه با دخترش آتریسا در قبرستان قدم بر می داشت نگاهش به قبری به نام آتریسا محمدی افتاد ناگهان تمام بدنش یخ زد تاریخ فوتش دقیقا دو روز بعد از آخرین دیدارشان بود…

    میانگین امتیازات ۴ از ۵
    از مجموع ۷ رای
    • اشتراک گذاری
    • 824 روز پيش
    • یاسمین ابراهیمی
    • 871 بار بازدید
    • یک نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=5229
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این مطلب
    • نگار
      سه شنبه 12 شهریور 1398 | 17:32

      خیلی غمگین بود

      اما قشنگ

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • شایانعالی...
    • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
    • سلام۵ به بعد نیس...
    • علیدقیقا باهات موافقم...
    • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
    • Fatemehوای چه حیف!...
    error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.