| چهارشنبه 5 آبان 1400 | 11:08
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • چشمان آراسته میشی رنگ بود …موهای خرمایی بلند و پر پشت که همیشه انها رو گیس میکرد و می انداخت روی شانه هایش …صدای آراسته رسا و بسیار زیبا بود و مخاطب را ب هم صحبتی با او تشویق میکرد …
    از همه اینها گیرا تر اخلاق بسیار خوب و شایسته ی آراسته بود…بسیار مهربان،گشاده رو،خوش اخلاق و خوش زبان بود…ب قول دوستانش آراسته انگار از هر عیب و ایرادی ب دور بود،البته ب گمان خود او آنها اقرار میکردند زیرا از خوبی خودشان بود ک تنها زیبایی های اورا میدیدند و نه بدی ها و زشتی ها…
    هوش سرشار آراسته و خلاقیت در آشپزی و خانه داری برایش فرصتی ایجاد کرده بود که ب کار مشغول شود…او ب عنوان آشپز در خانه ها کار میکرد…
    خودش میگفت شغلش زیباترین شغل دنیا بود … شاید کمی زیاد از حد آشپزی را دوست داشت اما ب نظر او هر کس علایقی دارد ک برای خودش عزیز و محترم است…
    شهر روز ۱۲ مرداد سال ۱۲۹۹ در وحشت سختی فرو رفته بود…پنج قتل در طول یک هفته تمام شهر را در نگرانی فرو برده بود…ب خصوص آراسته ک بیش از همه نگران این موضوع بود…اما این سبب نشده بود تا دست از کاری ک دوس دارد بردارد و تا دستگیری قاتل در خانه بنشیند…
    آن روز بر خلاف اصرار مادرش سوار تاکسی شد و ب سمت محل کارش رفت…شهر شلوغ بود،مردم در تکاپوی اتفاقات از ترس به شهر ریخته بودند تا فکری برای این ماجرا بشود…آراسته آرام مینگریست …
    تاکسی رو به روی خانه توقف کرد …
    آراسته کیفش را ب دست گرفت و ب سمت خانه روانه شد …در را کوبید
    مردی قد بلند،خوش سیما،با ریشها تراشیده و هیکلی در را ب روی آراسته باز کرد ،سلام داد و آراسته را ب داخل هدایت کرد…اشپزخانه را نشانش داد و خودش ب سمت اتاقش روانه شد…اراسته با حوصله شروع ب کار کرد
    آشپز خانه را اندکی مرتب کرد …وسایل مورد نیاز را اماده کرد …مرد جوان روزنامه ب دست وارد اشپز خانه شد:پنج قتل مشکوک ،همه بر اثر خفگی،خدایا،چ بر سر این مردم امده…
    اراسته خندید:دست قضاست…
    مرد اخم کرد:شما ب این میگویید دست قضا؟!این یک جنایت است…خدا میداند کار کیست؟!زن یا مرد؟!کسی چ میداند …
    اراسته گفت:بنظرم کار یک زن بوده ،پنج قربانی مرد بودند….مردهای تنومند…
    +اممم…حق با شماست…شاید …به هر حال کار وحشتناکیست تن انسان را میلرزاند
    بعد ب چشمان آراسته نگاه کرد جوری چشمان گیرای او مرد رو مسخ کرد که گویی داشت فرشته ای را نزاره میکرد که از بهشت رانده شده و به زمین پناه برده ناگاه گفت:راستی شما ازدواج کرده اید؟!اگر سوالم شخصیست میتواند جواب ندهید…
    آراسته ب مرد نگاه کرد لبخند زد و چشم هایش را ب زمین دوخت و زمزمه وار گفت:بله،سالها پیش…
    مرد با تعجب به او نگاه کرد:به شما نمی آید،خیلی جوانید،بچه هم دارید؟!
    آراسته با لبخندی فرشته وار پاسخ داد:یک ماه بعد از ازدواجمان در آتش سوزی سوخت…من ک جنازه اش را هم ندیدم
    و برنج را ریخت توی قابلمه…
    مرد خیره ب آراسته کمی مایوس از سرنوشت او ب او نگریست…
    اراسته ادامه داد:روزهای اول خیلی برایم سخت بود،خدا میداند چقدر ناله چقدر گریه،دردناکست ،اما بعد اندیشیدم ک زندگی بعد از او نیز در جریانست…من در جریانم…چ با او و چ بدون او…انسان ها خواهد امد،خواهند رفت…گاهی زود گاهی دیر …هیچکس تا ابد نخواهد ماند…
    مرد ب آراسته هنوز خیره بود …اینبار زیر لب زمزمه کرد:با شما می آید زن باهوشی باشید…
    اراسته خندید
    مرد چشمانش را از نگاه به چهره معصوم آراسته برداشت و از اشپز خانه بیرون رفت…
    آراسته بعد از اماده کردن غذا میز را چید…غذا را روی آن گذاشت لباسش را مرتب کرد،دستی ب موهایش کشید و به سمت پذیرایی رفت…مرد جوان روزنامه در دست غرق خواندن بود ک با ورود آراسته ان را روی میز گذاشت و همراه او ب آشپزخانه رفت…
    روی صندلی نشست
    قاشق اول را در دهان گذاشت…
    معلوم بود از غذا رازیست
    نگاهی ب آراسته کرد و گفت:هوش تو یاریت میکند ک بگویی چ کسی میتواند قاتل باشد؟!
    آراسته ب مرد نگاه کرد و گفت:مطبئنم همهی انها قبل از مرگ خود فهمیده اند ک من میدانم…
    +چطور؟!
    آراسته سر تکان داد و خندید:نمیدانم چطور اما انها میدانن ک من میدانم…
    مرد کمی وحشت زده ب چشمان درشت و میشی آراسته خیره شد:چطور ممکن است؟!
    +زیر انها از من خواهند پرسید ک چ کسی قاتل است…من ب انها لبخند خواهم زد و همین داستان را برایشان خواهم گفت…انها از من میترسند …مانند تو…بعد ارام ارام از روی میز ب زمین می افتند …من تا ده میشمارم و انها قبل از مرگ خواهند فهمید ک من میدانم چ کسی قاتل است … هیچکس جاودانه نیست ،همه روزی خواهند مرد،چ روزی بهتر از امروز…
    مرد روی زمین افتاده بود و ب سختی نفس میکشید….آراسته پولش را برداشت…ب سمت در رفت …خدانگهداری گفت و پیاده ب سمت خانه روانه شد…

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۲ رای
    • اشتراک گذاری
    • برچسب ها:
    • 713 روز پيش
    • عسل موسوی نسب
    • 661 بار بازدید
    • یک نظر
    https://www.sarzaminroman.com/?p=11205
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این مطلب
    • mr_special
      پنجشنبه 23 آبان 1398 | 22:52

      بی نظیره
      بی شک یکی از بهترین نوشته هاییه که خوندم
      موفق باشین و پایدار💗

    نام (الزامی)

    ایمیل (الزامی)

    وبسایت

    درباره سایت
    سرزمین رمان
    سلامی به لطافت گل ها و نرمی شب بوهاخوش آمدی عرض میکنم خدمت تمامی همکاران عزیز و خوانندگان و بازدیدکنندگان گرامی.سرزمین رمان همونطور که از اسمش پیداست، قصری داره که داخلش پر از رمان های جور و واجور و گوناگونِ…داخل هر اتاق رمانی با ژانر متفاوت قرار داره و این قصر اونقدری بزرگ هست که هرچیزی بخوایید درونش پیدا میشه…تولد این قصر درون سرزمین رمان در تاریخ۱۳۹۷/۵/۹ رخ داد و خوش یومی و خوش قدمی قصرمون رو مدیون نویسندگان و همکاران گرامی هستیم که با رمانهاشون مارو سرافراز میکنند.حالا من از شما بازدیدکنندگان و خوانندگان و طرفداران عزیز دعوت میکنم تا باهم از تک تک اتاقهای این قصر دیدن کنیم و قصه ای از هزار قصه های این سرزمین رو بشنویم….
    آرشیو مطالب
    آخرین نظرات
    • شایانعالی...
    • دنیزخیلی عالی بود من که لذت بردم از خوندنش :)...
    • سلام۵ به بعد نیس...
    • علیدقیقا باهات موافقم...
    • محمد فاضلسلام میشه پی دی اف رمانو برام بفرستید خواهش میکنم...
    • Fatemehوای چه حیف!...
    error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.